بعد از هزاران سال


+ مصاحبه با دوهفته نامه کتاب ...22 مرداد 1390

تمام مطالب را عیناً از نشریه ( دوهفته نامه )  کتاب هفته نقل کرده ام ... فایل مصاحبه را از اینجا دانلود کنید ...کلیک کنید

 حیدرمیرانی یکی از مطرحترین شاعران استان ایلام است و اشعار چاپ شده او در نشریه ها و سایتهای ادبی نشان از توانایی او در سرودن مضامین نو و تازه در قوالب کلاسیک دارد. میرانی با اینکه در سرودن شعر سپید تجربه هایی دارد، اما به وزن عروضی کاملا مسلط است. در اردیبهشت ماه گذشته نخستین مجموعه شعر میرانی با عنوان فالگیر (البته با تاخیر فراوان) منتشر شد که به همین مناسبت گفتگویی با او داشته ایم.


گفتوگو با حیدر میرانی
قالب‌های‌کلاسیک ظرفیت تمام ‌ناشدنی دارند


 
چرا نخستین کتابتان را با این همه تاخیر منتشر  کردید؟
 سرودن شعر را به صورت جدی در سال 1372شروع کردم و در آن دوران تمام کارهایم، ترانه، نیمایی و سپید بودند.نخستین باری که تصمیم به چاپ کتاب گرفتم سال 1377 بود. نام مجموعه را گذاشته بودم «غریبه ای در مه»  و قرار بود این مجموعه با کمک اداره ارشاد استان ایلام چاپ شود. اما برخی مسایل باعث شد کتاب در آن برهه منتشر نشود. در این میان، نداشتن توان مالی نگذاشت که کتاب را خودم چاپ کنم. در سالهای دانشجویی در تهران با برخی از انجمنها ارتباط داشتم. روزی استاد منزوی را در تهران دیدم و با سماجت برخی از اشعارم را برایش خواندم. آن روزها توارد از شعرهایم زیاد شده بود و حتی به سرقت ادبی برخی دوستان از کارهایم ظنین شده بودم  و این کار مدام در جلسات شعرخوانی انجمن شاعران جوان کاشان تکرار میشد....

 


گویا شاعری چون حسین منزوی هم شعرهای شما را برای چاپ مناسب میدانست. اما باز کتاب شما چاپ نشد...؟
بله. او لطف کرد و حتی به ناشری پیشنهاد داد تا کتابی از من منتشر شود. به بنده هم گفت هرچه تعداد کارهایم بیشتر شود، قدرت انتخاب بالاتر میرود. به هر حال بنا به دلایلی به ویژه فوت استاد منزوی، باز هم موفق به انتشار اشعارم نشدم و همان سالها بود که دوستی کتابی چاپ کرد که چند شعر من با کمی تغییر در آن دیده میشد. سال 1389یکی از دوستانم، آقای فرهاد صفریان، به من گفت که انتشارات هنر، رسانه اردیبهشت طرحی دارد با نام چاپ کتابهای صدای تازه که با کمک وزارت ارشاد، مجموعه شعرهایی را که از فیلتر کمیته ادبی این انتشاراتی بگذرد چاپ می کنند و 300 جلد کتاب به عنوان حق التألیف میدهند، من هم منتخبی از اشعارم را آماده و تحویل انتشارات «هنر، رسانه اردیبهشت» دادم و عنوان آن را «نفرین به شعر و شاعری» گذاشتم که نام یکی از غزلهای مجموعه است، اما ناشر و سایر دوستان کمیته پیشنهاد دادند به دلیل شعرهای فالگیر، اسم کتاب «فالگیر» باشد بهتر است. در نهایت باید بگویم چاپ کتاب فالگیر در اصل 13 سال طول کشید.


آیا دیده شدن شعرهای شما در میان کارهای دیگران نمیتواند نشان از توارد داشته باشد؟
حسین منزوی میگفت: «توارد اجتنابناپذیر است اما این که چندین بیت یک شعر تماما در شعر دیگر دیده شود، دیگر از مرز توارد خارج و وارد سرزمین سرقت ادبی شده است.» به گمان من بسیاری از این مسایل سرقت ادبی هستند.

 


بنابراین، باید برای سرقت ادبی فکری کرد؟
 باید قانون حق مولف در کشورمان جدی گرفته شود. این درست نیست که هر کسی زودتر شعری را چاپ کرد صاحب آن شود. توارد یک حقیقت انکارناپذیر است، به عنوان مثال در مجموعه شعر فالگیر شعری دارم با نام «انتقام ابلیس» که تحت تأثیر شعر یکی از دوستانم( کوروس احمدی) است، که با همین ردیف و قافیه آمده است اما این شعرها را اگر مطالعه کنید، جز مضمون و ردیف و قافیه، هیچ یک از ابیات آن شبیه هم نیستند. تأثیر با توارد متفاوت است. اما اینکه چند بیت را تماماً برداریم و با تغییر برخی کلمات آن را به نام خودمان منتشر کنیم غیر از «سرقت ادبی» نام دیگری ندارد. دوستانی که با بنده این کار را کردند در آینده و با چاپ مجموعه های بعدی خواهند فهمید که داشتن پول، تریبون و رابطه، شاعرساز نیست! اینکه کسی قبل از شما شعرتان را در مجموعه خودش چاپ کند دلیل نمیشود که صاحب شعر شماست؛ چون گواهی کسانی که در انجمنهای گوناگون شعرهای شما را شنیده اند چاپ اثرتان توسط دیگران را کاری مذموم جلوه خواهد داد. جالب است که بگویم سال 1380 در سالن دانشگاه پزشکی کاشان و سالن آمفی تئاتر دانشکده هنر کاشان ترانه ای خواندم و تقدیمش کردم به حضرت ولیعصر(عج) که به خاطر همین ترانه برخی دوستان به اصطلاح شبه روشنفکر!  مرا مورد انتقاد شدید قرار دادند. اما وقتی چند سال بعد این ترانه را یکی از خوانندگان خارج از کشور خواند و اسم شاعرش هم نام یکی از ترانه سرایان مطرح همانجا درج شد، همان دوستان شبه روشنفکر به من تبریک گفتند و بیان کردند که ما می دانیم اصل شعر از شماست و فقط چند کلمه این طرف آن طرف شده است. هنوز نفهمیدم این شعر چطور به دست آن شاعر رسید، اما حدس میزنم کار کسانی باشد که بحث تواردشان از شعر بنده بحث داغی بود.

 


 فضای شعری شما در این کتاب کلاسیک است. آیا به طور خاص در این فضا کار میکنید؟
در ابتدا علاقه ای به شعر کلاسیک نداشتم اما مطالعه اشعار آقایان کاکایی، منزوی، مشیری و بهروز یاسمی مرا متقاعد کرد که قالب غزل و شعر کلاسیک ظرفیتهایی تمام ناشدنی دارد و همینها بودند که مرا به سمت کار کلاسیک سوق دادند. از سویی برخی از فضاها با برخی از قالبها بیشتر همخوان است. مثلاً در بخش غزلهای این مجموعه که 50 شعر را در بردارد،  فضای برخی از اشعار آیینی  مذهبی است. یا در بخش
دوم کتاب، اشعاری به ترتیب به حضرتعلی(ع) حضرتفاطمه(س)، امام حسین(ع) و پیامبر اکرم(ص) تقدیم شده اند.فضای شعر کالسیک در این موارد بهتر جواب میدهد.


و البته قالبهای دیگر را هم آزموده اید...؟
 در بخش سوم که دربرگیرنده کوتاه سروده هاست چند شعر کوتاه و دو قطعه شعر وجود دارد و بخش چهارم هم 18 رباعی را شامل میشود. این مجموعه منتخبی از شعرهای 17 سال اخیر من است که با قید تاریخ دقیق هر شعر در زیر آن مشخص شده اند.

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک

+ یا مهدی (ع) به دادم برس

بنام دوست 

 

امروز روز تولد کسی است که بنده علاقه زیادی به حضرتش دارم ... کسی که بسیاری از بندگان خدای دیگر در  گوشه و کنار این کره خاکی منتظر آمدنش هستند... امیدوارم با آمدنش دوره ظلم و تعدی به حقوق دیگران پایان یابد ...چرا که بنده بارها و بارها حقم ضایع شده است ...لذا از خدا می خواهم دوره  امام زمان (ع) را درک کنم ... تا شاید ستاننده حقم را ببینم ...

 تاریخ دقیق تولد صاحب الزمان به سال شمسی ....برابر است با ... 12 مرداد سال 248 هجری شمسی ... که دقیقن روز جمعه بوده است ! 

 

دلم شوگاره شینه کی بیایی 

دلم مانندشب های  تار شیون آلود است کی می آیی

شراوم ئو و خینه کی بیایی

شرابم آب و خون است کی می آیی

دلم هایه وراز یه که بمیره

دلم قبل از این که بمیرد می خواهد

ریی تونه بینه کی بیایی

صورتت را ببیند کی می آیی؟

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
تگ ها: صاحب زمان
comment نظرات () لینک

+ بعد از 13 سال کتابم ...فالگیر... چاپ شد ...

به نام دوست

با سلام خدمت عزیزان و همراهان ...مدتی است خیلی کم به این وبلاگ سر می زنم و بیشتر وقتم را صرف چند پروژه در خصوص فرش کردم ... کتاب فرش ایلام ...و ... بروشور فرش ایلام .....

مولتی هاستر

از راست : جناب آقای احمدی - استاد شفیعی  و خودم

بالاخره پس از 13 سال کتاب شعرم با نام ....فالگیر ....چاپ شد و روانه بازار گردید. این مجموعه با کمک استاد سید ضیاء شفیعی و حمایت معاونت فرهنگی وزارت ارشاد چاپ گردید . چاپ این کتاب بازتاب هایی هم در اینترنت داشت که باعث شد به چاپ مجموعه بعدی امیدوار شوم ... در زیر چند لینک مربوط به انتشار خبر چاپ کتاب را می بینید.

http://www.ido.ir/n.aspx?n=13900129236

http://khabarfarsi.com/ext/484210

http://www.ibna.ir/vdchqvnz623nvkd.tft2.html

http://www.artilam.ir/PrintListItem.aspx?id=13315

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1289691

http://baboli.ir/post-104099.html

http://www.hhnews.ir/b/BNews.aspx?News_ID=11211&Sbj_ID=017010

http://www.bao.ir/index.aspx?siteid=1&pageid=244&newsview=7448

و.....

این کتاب چندین بار تغییر نام داد ... غریبه ای در مه .... به ...بعد از هزاران سال ...و حالا ...فالگیر ...علتش را روزی خواهم نوشت!!

به هر حال خوشحالم که کتاب چاپ شد ...اما متأسفانه سخت گیری وزارت ارشاد باعث شد که چند عاشقانه از این مجموعه حذف شود ...و حتی برخی از بیت ها و مصرع ها توسط ممیزی سخت گیر !! حذف شد ... خصوصن این که گاهی در این مجموعه ...غزلی را می بینید که مطلع ندارد ...یا بیتی را می بینید که یک مصراعش حذف شده است ...باید تشکر کنم از جناب استاد شفیعی به خاطر کمک و مساعدتشان  که در این مجموعه جایی را که ابیات حذف شده اند جای خالی گذاشته اند تا مخاطبان بدانند که اینجا مصرع یا بیتی بوده که کلن حذف شده است .

این مجموعه با مقدمه استاد شفیعی منتشر شده و در نمایشگاه کتاب تهران قابل دسترسی است ...قیمت روی جلد آن 1600 تومان است . و امیدوارم که دوستان شعر دوست با خرید این مجموعه ناشر را یاری کنند.

 

نشانی پخش : تهران – خ طالقانی –سینما فلسطین –خ مظفر (صبا) – کوچه صفا –شماره 3 واحد 1 ...تلفن : 66460541-021

در ضمن می توانید با پرداخت الکترونیک به حساب : 0200296472002 بانک ملی شعبه دهلران به نام میرانی – با پرداخت 2000 تومان و ارسال آدرس پستی کتاب را در منزل دریافت نمایید.

در زیر چند نمونه از غزل ها و رباعی های موجود در این کتاب را با هم می خوانیم.

 

اهل شالمان....

هرچه دارم مال تو هرچند لایق نیست

خوب می‌دانی که من مثل تو عاشق نیستم

در بهار زندگانی خون شده دیگر دلم

داغ خیلی دیده‌ام اما شقایق نیســتم

بگذرد یا نگذرد همراه با تو ای عزیز

سال‌های عُــمر را بند دقایق نیستم

هرچه می‌گفتم حقیقت بود اما خوب من

خوب! می‌دانی که پابند حقایق نیستم

عاشق و دیوانه یا هر چیز می‌خواهی بگو

راست می‌گویی ولی با تو موافق نیستم

 

مهر 1376 سنندج

 

انزوای تو...

ایران و صدها سال بدبختی ، ایلام و صدها سال تنهایی

یک روز بعد از گارسیا مارکز ! ، شاید شما که اهل فردایی!

تقدیرها را جا به جا کردی، یا حرف‌ها را جا به جا گفتی

با قالبی نو شعر می‌گویی! شاعر نباشی مثل بودایی!

بحث تو تنها نیست قبل از تو ، هر کس که آمد توی دستش بود

یک حکم جلب ارتدادی با ، شلاق سخت ناشکیبایی! 

مانند خط مبهم ایلام ، رمز مرا هرگز نمی‌فهمند

کاوشگران هرگز نمی‌خوانند ، سخت است رمزو راز مانایی!

میراث‌مان را مستران بُردند ، و هرچه مانده زیر خاک گل

قسمت نکرده  قشقرق کردیم ، اما سر تندیس رسوایی!

در وسط دریایی از وحشت، من بودم گنجی به همراهم

ترسیده ام از آنچه می گویند ، از قصه ی دزد دریایی    

من شاعری هستم که مظنونم ، و متهم به این که باید رفت

بین تمام شاعران قرن ، گم می‌شود این شعر زازایی!

* * *

من عاشقم این را که می فهمی ، هرچند می دانم نمی‌خواهی

اما برایت شعر می‌گویم ، از اوج سرمستی و زیبایی

دنبال من می‌گردی و دیگر ، جای مرا پیدا نخواهی کرد

چون رفته‌ام همراه با تاریخ ، به سرزمین پاک مزدایی!

بعد از هزاران سال می گویند ، در دهلران یک روح سرگردان

دف می‌زند یا شعر می‌خواند ، با لحن مرموز اهورایی

 

تیر 1378 دهلران

* زازایی نوعی گویش بومی غرب نشینیان است که نوعی آواز غریب دارند

 

 

المُعجم...

 

المُعجم از این دست که گفتم نشنیده!؟

افسوس که این شعر به جایی نرسیده

تقطیع کنید این که چرا مصرع بعدی

این وزن شکسته... هجاهاش... بریده

الهام شده شعر به همراه دو تا رکن

مفعول و مفاعیل ...فاعلات... رسیده!!!

این شاعر بی‌چاره مگر فکر ندارد

قانون عروضیِ به بی‌راهه کشیده

یک عمر به دنبال دو تا واژه زیبا

فرهنگ لغت‌های زیادی که خریده

دیگر همگی شاعر آزاد سراییم!

از قافیه و وزن کسی خیر ندیده!

این را به تو گفتم که بفهمی و بدانی

المُعجم از این دست که گفتم نشنیده!؟

 

مرداد 1381 دهلران

 

 

نسل میمون

فریاد زد از کنار من گُم بشوید

آدم نشده قاطی مردم بشوید

می‌گفت که از نسل خود میمون‌اید

باید بروید صاحب دم بشوید

 

تخیلات

از دست خودم کلافه‌ام می دانی

دیوانه شدم همین به این آسانی

امروز به کوه می‌زنم یا فردا

از دست تخیلات این میرانی

 

صندوقچهی طلا

مانند جزیره‌ای پُر از تنهایی

یک نقشه گنج و قصه‌ای رؤیایی

صندوقچه‌ی طلای‌مان را بردند

دزدان شرور وسط دریایی!

 

دختر کولی

خندید و اصل سن و سالم را گفت

اسرار وجود کُل عالم را گفت

آن دختر کولی چقدر زیبا بود

با دیدن یک نگاه فالم را گفت

 

روانی

حالا که پُر از شور جوانی هستم

در اوج بهار زندگانی هستم

پاییز شد و شعر سراغم آمد

شاعر شده‌ام کمی روانی هستم

 

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک

+ انقلاب اسلامی پس از 33 سال به خاور میانه رسید

 

آرزوی پیر فرزانه امام خمینی (ره) همین بود ... شاید جنبش بزرگی که کشور های اسلامی و عربی را فرا گرفته همان چیزی باشد که امام راحل آرزوی آن را داشت ...

 

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی امروز در دیدار جمعی از میهمانان و متفکران اسلامی شرکت کننده در بیست و چهارمین کنفرانس وحدت اسلامی، شرایط کنونی دنیای اسلام را یک مقطع تاریخی و بسیار حساس دانستند و تأکید کردند: شناخت صحیح این مقطع حساس، تقویت ایمان دینی مردم، حفظ وحدت، مرعوب نشدن در مقابل هیمنه امریکا و داشتن حُسن ظن به وعده نصرت الهی، زمینه ساز موفقیت و پیروزی حرکت کم نظیر میلیونی مردم در دنیای اسلام است

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک

+ ترانه ای قدیمی تقدیم به حضرت قائم (عج)

به نام دوست

 نیمه شعبان تولد منجی عالم بشریت را پیشا پیش خدمت همه حقیقت جویان دنیا تبریک عرض می کنم. و امیدوارم ریشه ظلم و فساد هرچه سریعتر از دنیا بر داشته شود تا شاهد رشد انسان در سایه عدالت باشیم.

نقدی بر سریال مُخرب فاصله ها نوشته ام  اینجا کلیک کنید. 

 ترانه ای قدیمی دارم که سالها پیش به آستان حضرت قائم (عج) تقدیم کرده ام ، متأسفانه بخاطر عدم قوانین کپی رایت در کشورمان این شعر بدون اجازه بنده مورد استفاده قرار گرفته و متأسفانه تغییراتی هم در آن داده شده و چندین بند از آن نیز حذف گردیده ...این ترانه  توسط ....گوگوش و مهرداد.... در ترانه ای به نام آخرین خبر مورد استفاده قرار گرفته است. که در آن کاست شاعر این ترانه را آقای قنبری عنوان کرده اند!...البته نا گفته نماند در آن کاست سه ترانه دیگر از آقای قنبری هست... دلیل سکوت چند ساله ام  را دوستان می دانند ... بخاطر جریانی در مورد سرقت شعر بود که با چند نفر از دوستان پیش آمد . یادم می آید این شعر در دوره آقای خاتمی ... توسط چند روشنفکر!! دانشگاهی مورد انتقاد گرفت ...و مرا به عنوان شاعر درباری معرفی کردند!! گردش و گذشت زمان و تاریخ  چیزهای زیادی ثابت می کند ...

همانگونه که می دانید استان ایلام بیشترین آمار خودکشی را دارد و شهر دهلران بالاترین آمار خودسوزی را در دنیا دارد ...بیت به بیت این ترانه فریاد می زند ...  

 

و اما اصل ترانه....

پشت هم گزارش سقوط مرگ

پشت هم نمایش هبوط مرگ

خبر خودسوزی همسایه ها

خبر توقیف مامان و بابا

پشت هم مراسم جایزه دار

خبر مرگ کسی بالای دار

خبر پریدن عطر گُلا

خبر دزدیدن شعر خدا

پشت هم مصاحبه با آدما

انفجار جمعیت تو شهر ما

پشت هم ضیافت موج و صدف

موجا می رسن به ساحل بی هدف

 

پشت هم برنده ای از ناکجا

پشت هم دونده ای بی دست وپا

تو فقط مبارک و خوش خبری

از همه گلخونه ها تازه تری

تو فقط حادثه ای خجسته ای

که غریبانه به گُل نشسته ای

بهترین خبر همین حضور تو

خبر حادثه ظهور تو

***

پخش یک مسابقه بی قهرمان

پخش چهچه تا سحر بی لقمه نان

خبر صیغه تو بی سور وسات

خبر عروسی تو با بابات!

پخش یک گزارش از خنده تو

لج و لجبازی یک دنده تو

پشت هم نمایش دیدار ما

صف کشیدهای پُشت گیشه ها

***

خبر جنایتی تو آمریکا

نمی دونم چی می خوان از جون ما!

خودشون همش جنایت می کنن

بعدشم از ما شکایت می کنن

توخبرگزاریا یه حرف راست!

حقوق بشر فقط واسه ماهاست

تو فلسطین و عراق و قندهار

آدما رو می کشن فصل بهار!

***

آقا جون گزارش از تو نرسید

هیچکی رد پا توی برفا ندید!

آقا جون تو کی می یایی خسته شدم

با قناری تو قفس بسته شدم

آقا جون کدوم بهاره می رسی

همه جا شایع مرگ و بی کسی

خدا جون تو رو به حق انبیا

بذار آقا برسه به داد ما.

 

همانگونه که می بینید ...این ترانه با کمی تغییر و حذف تعدادی از ابیات آن مورد استفاده قرار گرفته ... آقای قنبری کتاب ها و ترانه های متعددی منتشر کرده و همه قلم او رامی شناسند ...  قضاوت را بخدای بزرگ واگذار می کنم و دوستانی که این ترانه را از بنده شنیده اند... چند نفر از دوستان همان موقع دلیل این که اعتراض نکردم را بارها جویا شدند اما گذاشتم تا آب ها از آسیاب بیفتد ... دلیل اصلی سکوت بنده درگیری  در مورد چند شعر با برخی دوستان بود! اما دیگر سکوت.....نه....

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک

+ تناسخ سیب ....

به نام دوست

شهادت امام رضا (ع) را خدمت همه دوستداران آن حضرت تسلیت عرض می کنم

دوستان عزیز ...سلام ...

 شعری است تقدیم به حضرت دوست!

 

در این تناسخ بی پایان

در زندگی بعدی ام

دوست دارم

درخت سیبی باشم

که سیب های سرخم را

کودکان بازگوش

از شاخه ها  بکنند !

اما از شاخه هایم می ترسم

شاخه هایم

شبیه دسته تبرهایی هستند!

که شاید روزی

به من خیانت کنند!

 

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها: تناسخ و سیب
comment نظرات () لینک

+ عشق هم می ماند

سلام دوستان

عید سعید قربان را پیشا پیش خدمت عزیزان تبریک می گویم و امیدوارم در این روزهای رحمت و برکت آرزوهای دست نیافتنی تون ...دست یافتنی بشه!! ... یک کار سپید از مجموعه سوم کارهای (هنوز چاپ نشده) انتخاب کردم ...که تقدیم می کنم ...امیدوارم با دقت نظر نقدش کند ...هرچند این شعر از صافی های خیلی سختی گذشته و پالایش شده اما می دونم بهتر از این هم می تونه بشه ...

 

 او چیزهای زیادی می دانست

واقعن می دانست

فقط نمی دانست به جز صدا

نام نیک هم می ماند

نام بد هم

و خاطره خوب و بدهم

............................................

ذانوس

صلیب ها را در آتش سوزاند

آدم ها را

و عشق را

من نه سهرابم

که با مکر رستم بمیرم

و نه جرجیسم

که قومی از کشتنم عاجز شوند

ولی می دانم

نام نیک هم می ماند

........................................

من نه درخت نواده نوحم

که با شیطانم نسبتی باشد !

و نه فرشته ام که به پاکی ام قسم بخورند

مرا به نام رهایی

صدا کنید

تا ازادی را به بند کشم

من هر آنچه می دانم

خاطراتی است که با من می ماند

........................................

صدایم کنید

تا سلطنت سلیمان را برایتان بیاورم

و انگشتر عقیقش را

پیشکش کنم به رهایی

بر روی چوب دستی ام سبزه روئیده است

می دانید

به ناتان بگویید که نام نیک هم می ماند

.......................................

با اره به دو نیم شده

نه مثل جرجیس

مثل جمشید بیچاره

بکدام دلیل نمی دانم

عمر خضر ندارم برادر

وغاری نمی شناسم که 300 سال در آن بخوابم

همه چیزم عتیقه شده است

گران شده ام

می خواهند مرا به یهودیان بفروشند

بفروشید اما بدانید

که نام نیک هم می ماند

.........................................

خدایا

در چاه عمیقی افتاده ام ،

سنگی بزرگ دهانه اش را بسته است

این جان من است

که هدیه می کنم به تو

عشق می خواهم

عشق اینجا ارزان است

آنرا به مفت می فروشند

من از آن عشق می خواهم

که به جای صدا

فقط آن عشق بماند

بجز صدا عشق هم می ماند!

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها: عشق و ذانوس
comment نظرات () لینک

+ به یاد پدر

 به نام دوست

 

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

Free Image Hosting

 پدرم مهربان بود ... اهل دور دست های خاطره های گریز پا ....جایی که هیچ چیزی جای آن را پر نمی کند ... روز ۱۸ مهر ۱۳۸۷  در جشنواره شعر کلیم کاشانی بودم ...که ناله موبایلم بلند شد ... وقتی دیالوگ ها رد و بدل شد سرم گیج رفت ...مگر می شود پدری که آسمان ها و زمین شهرم به بی آلایشی اش  و شاید ستارگان آسمان هم بر مهربانیش شاهدند به این راحتی ها از دنیا برود ... ۶۳ سالش بود ...پدرم علاقه زیادی به امام حسین (ع) داشت ! اسمش را هم گذاشته بودند حسین ... حسین میرانی ... خودش می گفت روز عاشورا به دنیا آمده است ... و وقتی روز عاشورا را از  ۱۰ محرم قمری سال ۶۱ به سال شمسی حساب کردم ...دیدم روز عاشورا  منطبق است با روز ۲۱ مهر ... اما من ایمان دارم  ۱۸ مهر درست تر است ... چون پدرم صداقت بیشتری داشت ... گفتم شاید من در محاسبه اشتباه کرده باشم ... حالا که این سطرها را می نویسم پیراهنم خیس گریه است ...گریه هایی که فکر نکنم هیچ گاه تا زنده ام خشک شوند! ...شعری برای پدرم گفتم که آنرا برای خودش هم خوانده ام  همان موقع به شوخی گفت بابا من هنوز زنده ام دلم گرفت ! ... این شعر سال ۸۶ در مجموعه شعر ؛ همسفر با پاییز ؛ توسط انجمن شعر کلیم کاشان منتشر شد .دو بیت اول و آخر این شعر را بر سنگ مزارش نگاشتم تا یادم نرود روزی نوبت من هم می شود .

به پدرم که هر کاری کنم محبت ها وزحمت هایش جبران نمی شوند...

 

پدر به جان خودت خسته ام از این دنیا

دلم گرفته از این زندگی از آدم ها

همیشه زندگی ات رنج بود و در به دری

و هی شکستن و بستن فقط به خاطر ما

سواد مشق نوشتن نداشتی باشد !

همیشه آبی و نانی که داده ای بابا

برای من و تمام وجود من کافی است

همین که زنده بمانم دوباره تا فردا

بدان که قدر تو را هیچ کس نمی داند

تمام درد خودت را بگو برای خدا

چه کارها که نکردی که ما بلا نکشیم

چه حرفها که شنیدی ولی نبوده روا

بزرگ شد پسری که تو پرورش دادی

و گریه می کند این بچه ات بدون صدا

پدر به حُرمت دستان پینه بسته قسم

تمام زندگی ام می شود به نام شما

حرام باد اگر بی شما خوشی بکنم

قسم به نان حلالی که خورده ای بابا

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها: پدر
comment نظرات () لینک

+ داستان ...شاعر...

به نام دوست

اولن به خاطر تأخیر عذر می خواهم .... چرا که واقعن گرفتار بودم ....

این داستان را برای جشنواره داستان  ایران .... که در مشهد در حال برگزاری است فرستادم ... این داستان را تقدیم می کنم به همه عزیزان ... و نقد عزیزان را به جان خریدارم........ عنوان این داستان .........

«شاعر»

 

یک روز صبح که خمار بود ، از خواب بیدار شد ، کنار دفتر شعرش خوابیده بود ، مثل همیشه،  برای خوردن صبحانه اشتها نداشت، اما دو قورت چایی بالا کشید، سعی می کرد چیزی را فراموش کند اما ، از حالت چشمهایش پیدا بود که نمی تواند! آرام آرام یکی از شعر هایش را زمزمه کرد :

تا فرشته ها بفهمن که چرا یه روز خدا

به اونا گفـــته که سجـــده بکنن به آدما

................................................

تصمیم خودش راگرفته بود . اما مردد به ساعت موبایلش نگاهی انداخت، و ناگهان با صدای بلند گفت : آره باید برم...

دفترچه شعرش را برداشت و راه افتاد.از کوچه ها و خیابان ها یکی یکی گذشت ، یک تاکسی برای میدان مدخل گرفت، به آنجا رسید ، چند  تا پسر و دختر جوان حدوداً بیست و چند ساله را دید، که با کوله پشتی و وسایل کوه گردی، مینی بوسی گرفته بودند، برای نیاسر، همانجایی که او می خواست برود؛ با یکی از پسرها صحبت کرد: می بخشید، جا دارین من هم بیام باهاتون ...

 جواب مثبت آن پسربرقی در چشمان او انداخت ، گوشه ای ایستاد و شروع کرد به زمزمه شعری دیگر :

واکمنه هی می خونه دلم برات تنگ شده

واکمنه نمی دونه دلا دیگه سنگ شده

......................................................

انگار گروه منتظر کسی بودند که بیاید، و بالاخره آمد ، یک دختر زیبا که توجه تمام رهگذرها را جلب کرد! یکی از پسرهای گروه به طرف شاعر آمد و گفت : آقا بیا سوار شو داریم می ریم. او هم رفت و یک صندلی تکی پیدا کرد و نشست ، یکی از خانم های گروه که قیافه نسبتاً جذابی داشت ، خودش را جابجا کرد و آمد روی صندلی نزدیک او نشست ، داشت حرفهایش را مزه می کرد که چیزی بگوید ، شاعر قبل از او برگشت و گفت : خانم شما چقدر خوشگلید!... این حرف مینی بوس را در سکوت عجیبی برد، ...یکی از پسر های گروه که سرگروه بود ، بلند شد و آمد طرف شاعر و گفت : ببخشید لطف کن محبتهاتو جای دیگه خرج کن زود پسر خاله نشو ...باشه!!... شاعر نگاه معنی داری به سرگروه کرد و گفت : باشه عزیزم... صدای خنده دختر و پسرها مینی بوس را برداشت! سرگروه تقریباً کنف شد و رفت سرجایش نشست ولی با خودش زمزمه می کرد : تقصیر خودمه که اجازه دادم سوار مینی بوس بشی.

یکی از پسرهای گروه برگشت و گفت:  ببخشید آقا شما اهل کاشان هستید!؟...

 شاعر گفت : ای روزگارم بد نیست، من اینجا دانشجو هستم ... همه با هم زدند زیر خنده ... یکی از دختر های گروه گفت : خب ما هم دانشجو هستیم پس اشتباه نیومدی...

 شاعر گفت: خوشحالم که اشتباه نیومدم ... یکی دیگه از دخترها که آخر مینی بوس نشسته بود گفت : می بخشین اون دفترچه چیه تو دستتون .

شاعر گفت: این؛  هیچی هروقت دلم تنگ می شه یه چیزی توش می نویسم ، ...

بازهم چند لحظه ای سکوت همه را فرا گرفت ، زیبا ترن دختر گروه که همه معطل آمدنش شده بودند، بی مقدمه برگشت و گفت : لطف می کنید یکی از شعر ها تونو برامون بخونین، بچه ها قول می دن ساکت باشن،...

 شاعر نگاهی به چشم های از حدقه بیرون زده پسرهای گروه کرد و گفت : خب اگه همه موافق باشن یک غزل می خونم ...

بانوی مهربان چه بگویم برایتان

آرامشی دهند به این گریه هایتان

مردی که وارث خزان زرد زندگی است

افتاده مثل برگ درختی به پایتان

...........................................

این شعر را همه گوش کردند. زیباترین دختر گروه! از بغل دستی اش تقاضا کرد تا جایش را با شاعر عوض کند ، شاعر هم پذیرفت ، و از راننده خواست تا ضبط مینی بوس را روشن کند ، راننده هم ضبط را روشن کرد ، آهای خوشگل عاشق....

شاعر گرم گفتگو شد آن هم با زیباترین دختر گروه!! بیشتر از همه سر گروه عصبانی شده بود ، و زیر لب چیزهای مبهمی بلغور می کرد. بساط بزن و برقص تا خود نیاسر برپا بود ، آن هم توی راهروی مینی بوس ، راننده هم دزدکی چند تا از دخترها را می پایید. تا اینکه رسیدند به نیاسر .

سرگروه موقع پیاده شدن به شاعر گفت : می بخشید از اینجا به بعد خودتون برید ، شاعر هم گفت: ممنون دوست من، فقط اگه بگید کی بر می گردید ممنون می شم ، چون خودتون می دونید اینجا سرویس برای کاشان نداره.

 سرگروه گفت: خب این دیگه مشکل شماست ، زنگ بزنید ، از کاشان آژانس بیاد . شاعر نگاه غلیظی به سرگروه انداخت و گفت: دُنگ مو می دم.

 این حرف باعث شد، که بازهم بچه های گروه بزنند زیر خنده ، اینبار سرگروه حسابی کنف شده بود، یکی از پسرهای گروه که معلوم بود،از سرگروه دل خوشی ندارد، دستی به شانه شاعر زد و گفت: خرابتیم رفیق..

 شاعر گفت : مرسی کم الله.

 سرگروه گفت:  آهای شاعر ساعت 5 بعد از ظهر همین جایی که پیاده شدیم..اوکی... شاعر گفت : ممنون عزیزم.

 اینبار کسی به سرگروه نخندید، اما اتفاق جالبی افتاد ، زیباترین دختر گروه رفت پیش شاعر و گفت : می تونم امروز با شما باشم!

 شاعرگفت: می بخشید، نه؛ من یه نیم ساعتی کار دارم بعدش اگه خواستی می تونیم با هم باشیم ، من اینجا رو خوب می شناسم ، موبایلت رو بده ، کارم تموم شد بهت زنگ می زنم .

 شماره دختر رو گرفت و رفت ، دختر هم از گروه جدا شد، اما تصمیم گرفته بود بی سرو صدا شاعر را تعقیب کند ، بقیه گروه رفتند لای درخت های پارک گم و گور شدند. شاعر راه افتاد به طرف بالای کوه کمی آنطرف تر آتشکده را دید ، قدم ها را سریعتر برداشت تا بتواند زود تر برسد، انگار می خواست اتفاقی عجیبی بیفتد، دیگر به آتشکده رسیده بود ، صدای نفس نفس زدنش توی کوه می پیچید، نفسش بوی شعر می داد ، رفت زیر طاق آتشکده و با صدای بلند گفت: می خوام خودمو از دست هرچی غمه راحت کنم .

 دست کرد داخل جیبش و کبریتی در آورد، کمی فکر کرد ،با خودش گفت : بذار یکی از غزل هاشو! بخونم ...

من مانده ام با اختراعی از گراهام بل

 هی زنگ می زد مکث کردم با کمی دل دل

برداشتم گوشی ، الو سارا تویی خوبی

که ناگهان فریاد زد ای ترسوی بزدل

اصلن نمی فهمم خدای من چرا سارا

از من چرا دلخور شدی ای دختر عاقل

..................................................

دختر که زیبایی صورتش دهان رهگذرهای نیاسری را نیمه باز می گذاشت ، شاعر را زیرکانه تعقیب کرده بود ، و تمام حرف ها و شعر های او را می شنید، شاعر می خواند و او گوش می کرد، شاعر گرم شعر خواندن بود و او پر شده بود از شاعرانگی! شاعر احساس می کرد سرش گیج می رود ، احساس کرد وارد دنیای دیگری شده است ، ناگهان از وسط آتشکده دودی بلند شد ، و انگار جن وپری ها شاعر را دوره کردند ، اما نه انگار همه پری بودند زیبا و سر تا پا سفید پوش مثل عروس،  شاعر با چشمان بهت زده آنها را نگاه می کرد ، سر دسته پری ها جلو آمد و گونه های شاعر را با سر انگشتان لطفیش لمس کرد، شاعر هنوز از شوک در نیامده بود که...

 سر دسته پری ها گفت: می تونم شعرهاتو ازت بخرم .

شاعر گفت: آخه این شعر ها به درد شما نمی خوره.

 سردسته پری ها گفت: این ها برای ما خیلی ارزش دارند ، شاید تو این غزل ها را برای معشوقه های خوشگل خیالی ات گفته باشی .

 شاعر در حالی که سعی می کرد تعداد پری ها را بشمارد گفت : خب آره من اینها را برای معشوقه های خیالی گفته ام ، اما هیچکدام از معشوقه هام واقعی نیستن! سردسته پری ها گفت: فکر می کنی !؛ همشون واقعی هستن! اما تو نمی بینی شون ، یه نگاه به دور و برت کن .

 شاعر بهت زده چرخی دور خودش زد ، یکی از یکی خوشگل تر .

 شاعر با لکنت گفت: می تونم بپرسم چرا سر راه من سبز شدین .

سر دسته پری ها که با لحن تحریک کننده ای حرف می زد، گفت: اومدیم شعرهاتو ازت بخریم ، چقدر برات می ارزن .

شاعر گفت : خب البته می دونی ارزش هنر خیلی بیشتر از این حرفهاست! اما... سردسته پری ها گفت: اما و آخه نداره قرار نیست پولی بابت این شعرها بهت پرداخت کنیم ، ما شعر هاتو به قیمت چند بوسه ازت می خریم ، هرکدوم از ماها رو که می خوایی ببوس .

 شاعر به لکنت افتاده بود : آخه ...آخه ...مه...من... باشه دوست دارم همه تونو ببوسم ، پری ها صف کشیدن و شاعر یکی یکی آنها را با وسواس بوسید ، بوسه سردسته پری ها کمی طولانی شد ، شاعر نمی خواست او را رها کند ، پری هم خودش را در اختیار شاعر قرار داده بود ، شاعر از زیر چانه خوش تراش او شروع کرد و کارش در بنا گوش پری تمام شد ، آنقدر پری را بوسید، که صدای بوسه هایش در کوه مقابل پژواک می شد ، پری آرام دفترچه شعر را از دست شاعر گرفت و رفت . شاعر احساس کرد ، کسی دست او را گرفته و او را از خواب بیدار می کند، صدایی می شنید: ببخشید ، حالتون خوبه ، می خوای زنگ بزنم اوژانس آقا ... صدای زیباترین دختر گروه بود ، شاعر حدس زد که زیر ایوان آتشکده به خواب عمیقی رفته است، و آن دختر زیبا او را از خواب بیدار کرده است ، اما چرا می گفت زنگ بزنم اوژانس ،

شاعر گفت: چرا می خواستید زنگ بزنید اوژانس.

زیباترین دختر گروه گفت: آخه فکر کردم حالتون خوب نیست، چون یک دفعه ای زمین خوردید ، شاعر با تعجب خطوط صورت دختر را نگاه می کرد ،

زیباترین دخترگروه، گفت :ببخشید چرا این طوری نیگام می کنین.

شاعر گفت : فکر کنم شما رو یه جایی دیدم .

زیباترین دخترگروه گفت: خب آره توی مینی بوس ، قرار بود امروز رو با هم باشیم ، اما شما دو ساعتیه که زیر طاق این آتشکده با خودتون حرف می زدید و شعر می خوندید و در و دیوار آتشکده رو می بوسیدید!

 شاعر گفت: ببخشید حالم خوب نیست ؛ نگاهی به اطراف انداخت دنبال دفتر چه شعرش می گشت ، زیباترین دختر گروه! گفت: دنبال دفترچه شعرتون نگردید دست منه ، اجازه هست آخرین شعرتون رو بخونم .

 شاعر با لبخند ملیحی گفت : افتخار میدین . زیباترین دختر گروه شروع کرد به خواندن آخرین غزل شاعر .......

شعر هایم همه کُفرند نمی خواهمشان

رفته بودم به نیاسر که بسوزانمشان

ناگهان از دل آتشکده دودی برخواست

صف کشیدند پری وار که بشمارمشان!

آنکه زیباترشان بود به من توصیه کرد

به دو تا بوسه پُر فایده بفروشمشان

وقت رفتن شد و زیباترشان می خندید

یک به یک با دل پر وسوسه بوسیدمشان

گفته بودند پری ها همه خوشگل هستند

آشنایند کسانی که به زیر و بم شان!

راست گفتند بدانید چنانکه حتا

بعد صد قرن من از یاد نمی بردمشان!!

*    *    *

ناگهان خلسه رها کرد مرا فهمیدم

که پشیمان شدم از این که بسوزانمشان

 

 

پایان

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات () لینک

+ بنام پدر....

به نام دوست

جشنواره شعر کلیم کاشانی بود... دوستان خوبی پیدا کردم ...محمد ارثی زاد، آرش علیزاده ، آقای فخرایی و...و...و دوستان قدیمی را دوباره دیدم ...مهدی فرجی ، مهدی میر آقایی ، وحید طلعت،و...و...و...اما....

این روزها برایم دیر می گذرند ....روز 18 مهر در خانه کتاب کاشان بودم که گوشی موبایل صدای ناله اش بلند شد ...نمی دونم کی و کی؟ صدای گوشی را عوض کرده بود !....رحمانپور می خواند ....

مه او غم سروم...

که مردم می حنن

سر قورسونیا..........

دلم گواهی داد که باید خبر بدی باشد ... خواهرم تماس گرفت و با گریه گفت ...پدرم رفت!!! اول باور نکردم ...اما وقتی گریه هایم ...مشتری های خانه کتاب کاشان را کنجکاو کرد!! ...فهمیدم واقعیت دارد ...خرید هایم را گذاشتم و رفتم اما کمی بعد دوباره برگشتم ... و کتاب های خریداری شده را برداشتم و راه افتادم به طرف دهلران ...  پدر زحمت کشی بود ...خدا می داند ... تا جایی که توانستم ...حرمتش را حفظ کردم ....خدا می داند چقدر ...ساده دل ....بود ...لر و ساده دل دو واژه مترادف هستند.... به محض این که حالم بهتر بشه بازهم بر می گردم ....

دوست خوبی دارم به نام عادل حیدری ...اهل چهارمحال و بختیاری... شعر قشنگی دارد به نام پدر...

شعر از عادل حیدری

هر سال یک روزش فقط روز پدر بود
اما همان یک روز هم، او کارگر بود
هی حرف پشت حرف، نه ، باید عمل کرد
اما مگر دردش فقط درد کمر بود
گلناز، دَرست را بخوان دکتر شوی بعد
بابا بیاید پیش تو ، عمری اگر بود
گلناز، دختربچه ی نازیست اما
بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود
بیچاره این گلناز، خانم دکتری که
نه ماه از هرسال بابایش سفر بود
آنروز با سیمان و نان از کار برگشت
روزی که در تقویم ها روز پدر بود

عادل حیدری

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧
تگ ها: عادل حیدری
comment نظرات () لینک

+ چند شعر به زبان اجدادی ام!!!

به نام دوست

 

با سلام و ارادت خدمت دوستان خوب این دنیای پهناور مجازی ، اما واقعی!!

چند روزی میهمان دره شهری های مهربان بودم ... حمزه اولاد ، محمد رحمی زاد ، جناب رستمی عزیز ، جناب آقای بهزاد اصل مرز ...  اما این دوستان را تا حدودی می شناختم ...ولی یکی از کشفیات این سفر...عکاس توانای ...دره شهری  است که هنر عکاسی اش مرا انگشت به دهان گذاشت ... توانایی او شاید در استان نظیر نداشته باشد او کسی نیست جز... عباس عزیزپور ... اما چرا کمتر او رامی شناسیم ... این همان مشکلی است که بنده با تریبون به دست های دره شهری دارم البته تریبون به دست های استان هم کمی مقصرند!! ...  چرا او اینقدر در شهر خودش مظلوم است ؟...کسی که عکس ها و کارهای هنری اش را فقط باید با بزرگان مقایسه کرد!!!... عباس ...فارغ تحصیل رشته کارشناسی عکاسی است ...عکس هایی در کامپیوتر او هست ...که آدم از دیدنشان لذت می برد ... و توانایی او را تحسین می کند...او آرشیو کاملی از موضوعات مختلف دارد ...او همه چیز را بهتر از آنچه هست نشان می دهد ...اما تا کنون کسی او را نشان نداده است!!!  منتظر نمایشگاههای او می مانیم ... وقتی با او صحبت می کردیم ... او نا امیدانه حرف می زد...از جو دره شهر و استان ... از ندیدن ها و دیده نشدن ها و نامهربانی ها و کج فهمی ها ... ای کاش توی مملکت مقدس مان هرکسی سر جای خودش قرار می گرفت ... پرستار پرستاری می کرد!! ... نوازنده نوازندگی ... زمین شناس زمین شناسی...نقاش نقاشی ...و عکاس عکاسی!!!... من به او گفتم تنها کاری که از دست من حقیر بر می آید ، معرفی اش  در این نشریه اینترنتی است ... و البته دوستانی دارم ...که امیدوارم ... با دید باز به موضوع نگاه کنند ... او هم قول داد در جشنواره های مختلف عکاسی شرکت کند ...

 

Image and video hosting by TinyPic

عباس عزیز پور عکاس هنرمند دره شهری

از دیگر کشفیات این سفر ... قالی های ...لری...دره شهر بود... که آدم را محو خودش می کند از چم ژو تا مهتابی و قلا تسمه و زید و بدره و هینی مینی و شیخ مکان  و..و..و... همه را عکس برداری کردم ... نمونه های نایاب فرش لری.... که دنیای از سادگی و لطافت در آن موج می زند... بنده آرشیو کاملی از قالی های لری و کردی استان ایلام دارم.... که برخی از نقاط استان هنوز مانده است ...

 

و آخرین کشف بنده ... محقق و پژوهشگر جامعه شناس دره شهری  جناب احمد لطفی است ... از او بعدن زیاد خواهید شنید.... او حرف های زیادی برای گفتن دارد ...

Image and video hosting by TinyPic

                                   استاد احمد لطفی

 

 

تازگی ها شروع کرده ام به شعر گفتن به زبان اجدادی ام ... تفاوت لکی با گویش لری و کردی ایلام این است ... که به عقیده بنده ...این زبان که زبان قوم لر است ... ترکیبات و نحو کاملن مستقلی دارد ...  سادگی و زلالی این زبان باعث شده که این گویش  تأثیر عمیقی بر مخاطبان بگذارد ... درزیر چند نمونه شعر با گویش های مختلف قوم لر ...لکی و دهلرانی ....خدمتتان با ترجمه نوشته ام که امیدوارم  با نقد منصفانه بنده را در این زمینه یاری نمایید:

 

هناسم آه سردی که بزونن

وجودم آه سردی شده بدانید

درینم پرژه دردی که بزونن

درونم پر از درد شده بدانید

هومه موشن دما ئی مردن مه

شما بعد از مردن من می گویید

فلونی شیر زردی که بزونن

فلانی آدم  خوب و توانایی !! بود بدانید!! ( شیر زرد کنایه از آدم توانا است)

 

 

بیلا بوشم که دردیلم فره سه

بگذار بگویم که دردهایم زیاد است

رفیقه کم چمیلی مسه مسه

رفیقی دارم که چشمانش مست مست اند

نمیتی درد دل بوشم ارا تو

نمی خواهی  درد دل برای تو بگویم

وژت موشی که عشقت هر هوسه

تو می گویی که عشق تو!! هوس است

 

 

دلی دیرم ژه عشقت گیژه گیژه

دلی دارم که از عشق تو گیج گیج شده است

دلی دیرم که هر آساره ریژه

دلی دارم که مثل شبهای ستاره ریز شده است

جورا آساره کت بنه دله کم

بند دلم مانند یک شهاب پاره شده است

وریه سرنوشت ئو کارد تیژه

سرنوشت با آن چاقوی تیزش این بند را بریده است

 

 

دلم کلگه خروی بی نوشنه

دلم مانند یک خانه مخروبه بی نشان شده است

چنی آیم اوما ئو رت ویی حونه

چقدر آدم ( معشوق) به این خانه آمده و رفته است

تو هم یکی دشو بی یی که رتی

تو هم یکی از آنها بودی که عاقبت رفتی

خدا بالا سرم حق دت بسونه

خدای بالا سرم حق مرا از تو بگیرد

 

 

می تی بوشم که عاشق بیمه سارا

سارا می خواهی بگویم که عاشق شده ام

وژت آگر منت هر هیمه سارا

سارا تو مثل آتشی و من مثل هیزم

دعا مهم ژه دیی نوم درینم

دعا می کنم که از دود درونم

اسر ژه آسمونت چیمه سارا

اشک از چشمت نچینم سارا ( چیمه ایهام رفتن و چیدن دارد یعنی از آسمانت رفته ام و اشکت را چیده ام)

 

تقدیم به صاحب زمان

چنی منم که تا کسی بیایه

چقدر ماندم تا کسی بیاید

گوتم شاید کمک دسی بیایه

گفتم ساید کمک دستی بیاید

دلم خینه د دسه ای زمونه

دلم خون شده است از دست زمانه

خدا بکه هنا رسی بیایه

خدا کند فریاد رسی بیاید

 

 

وژم هر  در به در بیمه ارا تو

من برای تو در به در شده ام

مه زونی خوین جگر بیمه ارا تو

می دانی؟ خون جگر شده ام برای تو

مکفم نوم دام عشق سارا

افتاده ام به دام عشق سارا

بکش هر گیو وه سر بیمه ارا تو

بکش که جان به سر شده ام برای تو

 

 

تقدیم به میرنورز شاعر توانای دهلرانی ( قبر میرنورز زیر بستر سرگرو" آبگرم" دهلران است)

 

هنی هم داغ سرگرو د داغت

هنوز هم آب سرگرو از داغ تو داغ است!

همه شو هی میا داغی سراغت

هر شب  داغ تازه ای سراغ تو می آید

چراغ بیت لری بگریسو

چراغ شعر لری را روشن کن

بلیزش کو که کور نوه چراغت

فتیله را بالا بکش تا چراغت کور نشود

 

 

 

 

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات () لینک

+ افریاد شعر لری در سرزمین سردار اسعد بختیاری طنین انداز شد...

به نام دوست

 

دومین جشنواره شعر لری( تمدار بیت) با حضور 11 استان  در روزهای 6و7 شهریور در استان چهارمحال بختیاری برگزار گردید. شهر اردل  2 روز میهمان گویش های مختلف شعر لری بود ... ایلام – لرستان – چهار محال و بختیاری – کهکیلویه و بویر احمد –بوشهر – خوزستان – همدان – قزوین –فارس –اصفهان-مرکزی... با گویش های مختلف و متنوع باعث غنای این جشنواره گردیده بود ... جناب آقای طاهری ریاست محترم اداره ارشاد اردل بعنوان یک فرهنگی و شاعر با همدلی نماینده استان و رئیس اداره ارشاد اسلامی استان  و سایر نهادهای دولتی  به خوبی این جشنواره را برگزار کردند ، هرچند امکاناتشان کم بود ...اما آنقدر منظم و با برنامه ریزی این کار انجام شد ، که باید اذعان کرد ...کمتر جشنواره ای چنین صمیمی برگزار گردیده است!

از نکات بارز این گردهمایی فرهنگی ، آشنایی دوستان « لر زبان » با ادبیات سایر مناطق بود،  و مطمئنن در آینده نزدیک نتایج خوب آن باعث اعتلای فرهنگ و ادبیات لری می شود .

در این جشنواره فهمیدم که ... تعداد زیادی ازطایفه چگنی لرستان ... چهار صد سال  به دستور حاکمان ظالم آن دوره به استان قزوین تبعید شده اند ... که البته جمعیت قابل توجهی دارند و شاید خیلی ها این مطلب را ندانند!... احد چگنی که از تبعیدیهای دلاور لر ساکن قزوین است ...با شعر فوق العاده زیبایش باعث شد حال و هوای جشنواره دگرگون شود ......تا کنون شعر زلال لری خرم آباد را  از زبان کسی نشنیده بودم ...بی شک جناب عابد میرزاییان چگنی از لرستان ...یکی از پدیده های جشنواره بود ...شعرهای مهربان و زلالش و شخصیت فرهیخته اش از خاطر هیچ کس فراموش نمی شود ... از دیگر ناموران این جشنواره ،جناب آقای ابراهیم خدایی بود که از طرف همه دوستان مورد لطف قرار می گرفت ... او را همه می شناختند ...سایت او و زحمت های او برای اعتلای فرهنگ لری... قابل ستودن است ... این برخورد ها نیاز به یک رسانه تصویری را در ذهن خیلی ها متبادر کرد ...راستی چرا لرها نمی توانند صاحب یک رسانه تصویری و تلوزیونی باشند ...؟؟

از دیگر کسانی که شعرش و گریه اش پشت تریبون همه را متأثر کرد ...جناب حجت اسلام روشن سلیمانی بود که با شعر زلالش دل همه را به درد آورد :

 

به نام خدایی که لر آفرید

دلش را ز اندوه پُر آفرید

.............................

او و شعرهای قشنگش را نیز هیچ کس فراموش نمی کند...

 تا کنون شعر را به گویش بختیاری از زبان کسی نشنیده بودم ...شعر زلال بختیاری از زبان  خیلی ها طنین انداز شد ...  شعرهای زیبایی از زبان دوستان  شنیدم :

سعید چوبینه از ممسنی - وحید کیانی از ایذه –هوشنگ بهدار وند از شوشتر – طاهره باقری از شوشتر – عباس سلطانی بهبهان – وحید محمدی دشتکی از اردل – بهروز موری شرکت کننده 11 ساله از شوشتر – آرمان موری احمدی مسجد سلیمان – سیما منجزی ویسی از شوشتر – حسین حسین زاده رهدار از اهواز –ربیع الله فرهمند از لردگان – قاسم سلیمانی از دزفول – حجت السلام روشن سلیمانی از دزفول – جهانگیر اژدری شولی از گناوه -  به اندازه یک عمر شعر زیبای لری شنیدم ...و خوشحال هستم که بنده نیز جزو شاعران دعوت شده بودم...

.. در این جشنواره لرهای بوشهری را زیارت کردم ....لرهای اصفهان  و لرهای سایر مناطق  را نیز دیدم!...

این جشنواره در حقیقت صدای فریاد فرهنگ لری بود ...لرهایی که جمعیتی بیش از 12 میلیون دارند و همواره از سوی مرکز نشینان و سایر اقوام... دلاوری ها و از خود گذشتگی هاشان نادیده انگاشته شده است ... آنها می خواهند هویتشان را حفظ کنند ... چون از بین رفتن هویت این قوم که داستان دلاوری هاشان در برابر اسکندر شهرت جهانی دارد ...برای غنای فرهنگ ملی ایران اهمیت زیادی دارد ... این حرکت باعث گرایش « قوم لر» به هویت اصیل خویش خواهد شد...

 جای دوستان خالی! در شهر جونقان ... به همراه دوستان لرستانی رفتیم و قلعه سردار اسعد بختیاری دلاور... قوم لر...را زیارت کردیم! ... باید گفت همانگونه که سردار اسعد را تاریخ نویسان ایرانی ...از یاد برده اند ... فرهنگ و ادبیات لری را هم خیلی ها فراموش کرده اند ...

این جشنواره تلنگری بود برای خود باوری قوم لر.....

 

برای اطلاع از نتایج ...جشنواره ...به سایت www.loor.ir  مراجعه کنید ...

 

این هم یک عکس از خودم با لباس بختیاری

Image and video hosting by TinyPic

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات () لینک

+ سلام بر مهدی....(عج)

به نام دوست

 

نیمه شعبان بر همه کسانی که منتظر تغییرات اساسی در زندگی و جهان هستند مبارک باشد ....

خیلی دوست دارم این اتفاق بیفتد ! تا ببینم چه کسی حق است و چه کسی باطل ... طبق روایات متعدد در آخر زمان تشخیص حق و باطل آسان نیست!! به هر روی  در بسیاری از ادیان این کره خاکی ... همه منتظر کسی هستند که خواهد آمد.

 

خداوند به کسانى از شما که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده‏اند وعده مى‏دهد که قطعن آنان را حکمران روى زمین خواهد کرد، همان گونه که به پیشینیان آنها خلافت روى زمین را بخشید; و دین و آیینى را که براى آنان پسندیده، پابرجا و ریشه‏دار خواهد ساخت; و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدل مى‏کند، آنچنان که تنها مرا مى پرستند و چیزى را شریک من نخواهند ساخت. و کسانى که پس از آن کافر شوند، آنها فاسقانند. سوره نور قرآن کریم آیه (55)

 

 

دیگر کسی به فکر آه مستمندان نیست

این روزها در بین مردم  جای وجدان نیست

شاید مسلمانی خودش هم دوره ای بوده

آن دوره ها تکرارشان امرزه آسان نیست!

حاجی فلانی بار پنجم هم به حج رفته

اما نمی دانم چرا از توبه کاران نیست

همسایه اش خرج دوا دکتر ندارد تا...

....فردا اگر... فرزندشان در بین آنان نیست!

قلبم گرفته مثل یک دالان تو در تو

دیگر کسی به فکر درد دردمندان نیست!!

این روزها فرقی میان حق و باطل نیست

این روزها فرقی میان کفر و ایمان نیست.

آقا کجایی تو که دنیا کافرستان شد

حتی نشانی از نشانی های یاران نیست!

آقا دوباره پا پتی ها در به در هستند!

آقا خبر از ابر یا از باد و باران نیست

در انتظار تو هزاران سال خواهم ماند!

در انتظار تو هزاران قرن یک آن نیست!

انکار تو کفر است در قاموس عیاران

هرکس بگوید نیستی، دیگر مسلمان نیست!

آماده ام... آماده ی  یک جنگ رو در رو

جنگی که در آن صحبت دستور و فرمان نیست!

آقا نمی دانم چطوری می توانی تو!

اما ظهورت در زمین!... سخت است ...آسان نیست.

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها: نیمه شعبان
comment نظرات () لینک

+ مهدی فرجی بی گناه است ....من مقصرم.....

به نام دوست

آمده درباره چیزی بنویسم که  با ید بنویسم ... و طلب حلالیت کنم. از کسی که چند سال او را متهم کرده ام  هرچند من هم خیلی مقصر نبودم اما برای اینکه جای شائبه ای برای خودم نماند آمدم بگویم شاید من اشتباه کرده ام!...  می گویند خدا از حق الناس نمی گذرد ....من از مهدی می خواهم مرا ببخشد ... اولین کسی که مرا با وبلاگ نویسی و دنیای مجازی وب ...آشنا کرد مهدی فرجی بود ...داستان من و مهدی فرجی را همه شنیده اند ... سر چند بیت شعر ...دعوا داشتیم ....و من  مدعی بودم که مهدی فرجی شعر هایم را دزیده است ... در صورتی که او بی گناه بود؛ من درمورد او اشتباه کردم اشتباهی جبران ناپذیر ....اشتباهی که اگر کس دیگری در باره خودم می کرد ...شاید هرگز او را نمی بخشیدم!! 

ماجرا از شعری شروع شد ، که  متعلق به  من بود . 

حال من با لطف تو هر لحظه بهتر می شود          بی تو بعضی وقتها چشمان من تر می شود

این شعر را  من قبل از مهدی گفته بودم : 

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم            آخ ...تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

 

اختلاف سر همین شعر شروع شد ... من ابتدا سعی کردم این قضیه حل شود ... چون مهدی و شعر هایش را خیلی دوست داشتم و دارم ... اما این شعر را قبل از مهدی گفته بودم ... گفتم شاید مهدی تحت تأثیر من این شعر را گفته باشد  ... اما شاید این جور نبود ....این شعر نوعی توارد بود ... سر همین شعر بود که من لج کردم و فریب شیطان را خوردم ... چون بعدن به کمک خداوند مهربان ...فهمیدم من اصلن این شعر را برای مهدی نخوانده بودم... و مهدی بی تقصیر بود....

دومین شعری که من و مهدی سر آن اختلاف داشتیم شعر فالگیر است . در مورد این شعر اظهار نظر نمی کنم! فقط به همین نکته اشاره می کنم که شعر فالگیر را  قبل از مهدی سروده ام  و در چندین انجمن شعر آنرا خوانده بودم ...تاریخ سرودن این شعر پاییز 1380 است... اگر مهدی قبل از 1380 این شعر را سروده است حق دارد وگرنه اصل شعر متعلق به بنده است چنانکه بنده چندین شعر با عنوان فالگیر یک و فالگیردو وفالگیر سه و.... دارم ....

 

 از سال گذشته  موقعی که در جشنواره شعر ... همسفر با پاییز ....جناب آقای شیدا ...من را با مهدی آشتی داد !! از آن موقع به بعد خواب های آشفته ام شروع شدند!...آخرش فهمیدم که قبلن کاری شبیه این داشته ام ...در اینجا نیز تقدم زمانی با بنده است اما  کاری که در ذهن و نا خود آگاه من با شنیدن این شعر از مهدی فرجی و شعر قبلی خودم  کامل شد ...چیزی بود که حاصل توارد این شعر مهدی و شعر قدیمی خودم بوده است.

 

.شعری داشتم با این مضمون که متعلق به سال 1378 است :

ایلام و صدها سال بدبختی ، ایران و صد ها سال تنهایی

یک روز قبل از گارسیا مارکز، شاید شما که اهل فردایی

بحث تو تنها نیست قبل از تو هر کس که آمد توی دستش بود

یک حکم جلب ارتدادی با شلاق سخت نا شکیبایی

مانند خط مبهم ایلام ، شعر مرا هرگز نمی فهمند

خط مرا هرگز نمی خوانند ، کاوشگران بی سروپایی!

میراثمان را مستران بردند ، و هرچه مانده زیر خاک گل

قسمت نکرده  قشقرق کردیم ، اما سر تندیس رسوایی!

در وسط دریایی از وحشت من بودم گنجی به همراهم

ترسیده ام از آنچه می گویند ، از داستان دزد دریایی

.و الی آخر..............................................................

 

شعر مهدی این است:

کاشان صدها سال بعد از این در موزه اشیاء زمان من

در ویترین چیزی نمی بیند جز چند تکه استخوان من

این مرد شاعر بوده ...دفتر چه ؟ دفتر چه تا آنجا که معلوم است

در موزه می پیچد صدا ، مردم با بهت محو داستان من

الی آخر............................................................


 چیزی در زندگی ندارم ... نمی توانم با مادیات این گناهم را جبران کنم ...تنها آبرویی دارم ....که آن را دو دستی تقدیم می کنم به مهدی فرجی ...تا از سر گناه من بگذرد ... مهدی جان مختاری که ببخشی یا مرا به خودم واگذاری!  که در هر دو صورت حق داری.... مهدی بی گناه است ....مهدی بزرگ است ....مهدی شاعر است ....

 

خداوند در قرآن  سوره بقره می فرماید:

هیچ معبودى نیست جز خداوند یگانه زنده، که قائم به ذات خویش است، و موجودات دیگر، قائم به اوهستند; هیچگاه خواب سبک و سنگینى او را فرانمى‏گیرد; (و لحظه‏اى از تدبیر جهان هستى، غافل نمى‏ماند;) آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، از آن اوست; کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟! (بنابراین، شفاعت شفاعت‏کنندگان، براى آنها که شایسته شفاعتند، از مالکیت مطلقه او نمى‏کاهد.) آنچه را در پیش روى آنها ( بندگان) و پشت سرشان است مى‏داند; (و گذشته و آینده، در پیشگاه علم او، یکسان است.) و کسى از علم او آگاه نمى‏گردد; جز به مقدارى که او بخواهد. (اوست که به همه چیز آگاه است; و علم و دانش محدود دیگران، پرتوى از علم بى‏پایان و نامحدود اوست.) تخت (حکومت) او، آسمانها و زمین را دربرگرفته; و نگاهدارى آن دو ( آسمان و زمین )، او را خسته نمیکند. بلندى مقام و عظمت، مخصوص اوست. (255)

در قبول دین، اکراهى نیست. (زیرا) راه درست از راه انحرافى، روشن شده است. بنابر این، کسى که به طاغوت ( بت و شیطان، و هر موجود طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکمى چنگ زده است، که گسستن براى آن نیست. و خداوند، شنوا و داناست. (256)

خداوند، ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده‏اند; آنها را از ظلمتها،به سوى نور بیرون مى‏برد. (اما) کسانى که کافر شدند، اولیاى آنها طاغوتها هستند; که آنها را از نور، به سوى ظلمتها بیرون مى‏برند; آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند. (257)

آنچه در آسمانها و زمین است، از آن خداست. و (از این رو) اگر آنچه را در دل دارید، آشکار سازید یا پنهان، خداوند شما را بر طبق آن، محاسبه مى‏کند.سپس هر کس را بخواهد (و شایستگى داشته باشد)، مى‏بخشد; و هر کس را بخواهد (و مستحق باشد)، مجازات مى‏کند. و خداوند به همه چیز قدرت دارد. (284)

یک شعر غیر تکراری!! دارم به نام ...انسان فضایی.... تقدیم می کنم

 به مهدی و سایر دوستان...به یاد روزهای خوب کاشان...

 

وقت رفتن شده و خوب هوایی شده است

وطنم مثل پرستو همه جایی شده است

حرف از سفسطه ی فُرم وجود است ولی

رنگ این لحظه پر از سطح خدایی شده است

مذهب هُرهُری مردممان معلوم است

ذکر این شعر پر از شیخ بهایی شده است

دردهامان همه از جنس صداقت بودند

شعرهامان همه اش کاش بیایی شده است

من ارسطو شده ام حضرت افلاطونی

علم اخلاق پر از فقر و گدایی شده است

خواب دیدم که پر از رنجش بودا بودم

هذیان گویی من ریگ ودایی شده است

چه کسی مثل هگل خوب هنر می فهمد

گُل زیبا اثرش بوی مشایی شده است

یک نفر فلسفه عشق مرا فهمیده

دل من عاشق انسان فضایی شده است

                                                                                 

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها: مهدی فرجی
comment نظرات () لینک

+ باب طاهر همدانی یا لرستانی؟

باباطاهر لُر همدانی

با کمک و راهنمایی دوستان تغییراتی در این مقاله داده و آن را کامل تر کرده ام ....البته می دانم هنوز جا برای کار دارد

 

بابا طاهر شاعر عارف و نامی قرن 5 هجری قمری، او  یکی از بهترین ترانه سرایان ایرانی است که به گویش لرستانی ، دو بیتی هایی سروده است ، که تا کنون کسی بهتر از آن نیاورده است!  داستان ملاقات او با طغرل بیک سلجوقی آنقدر معروف است، که احتیاجی برای دوباره گویی نمی بینم !  فقط همین بدانید، که او در این ملاقات ابریقی شکسته که از آن وضو می ساخته  به طغرل بیک هدیده کرد، که گویا شاه سلجوق همیشه آنرا همراه خود نگه می داشته است! بابا طاهر همدانی یا لرستانی یا عریان یا ... هرکه  بوده انسانی پاک و آراسته و عارفی تمام و کمال بوده است ،  اخبار زیادی راجع به او در کتب مختلف نقل شده که آنچنان پریشانند !قابل اعتماد نیست. چرا که گاهی او را معاصر دیالمه و ابن سینا و گاهی هنگام قتل عین القضات زنده دانسته اند، و حتی هم عصر خواجه نصیر الدین طوسی اش دانسته اند؛ با توجه به قول راوندی این اقوال مشوش و دور از ذهن می نماید ، ولی چون روایت طغرل بیک سلجوقی اعتبار بیشتری دارد،  او را معاصر ، آل بویه دانسته باشند به خطا نرفته اند. از اشعار این شاعر نامی ... مجموعه کهن و موثقی، در دست نیست . و اشعار و شرح حالش در لباب الاباب نیامده است ، به همین جهت در باب صحت انتساب تمام اشعاری که به او منتسب  می کنند،  نمی توان به یقین رای داد ، به هر روی قدیمی ترین مجموعه خطی که مقداری از اشعار او را نشان می دهد در موزه قونیه به شماره 2546 از سال 848 هجری قمری که کاتب آن نسخه بابا طاهر را قدوه العارفین معرفی می کند . آنچه محققان ایرانشناس اروپایی در قرن اخیر گرد آوری کرده اند  80 دو بیتی شده ، ولی در نسخه فراهم آمده مرحوم وحید دستگردی  بیش از 300 دوبیتی از او وجود دارد ، کسانی از اهل تحقیق مانند رضا قلی خان هدایت و رشید یاسمی پاره ای از اشعار بابا را در دیوان ملا محمد صوفی مازندرانی و شاطر بیک همدانی  دیده اند ! بابا بغیر از شعر کلمات قصار و مشهور به نام "اشارات"  به زبان عربی  دارد و منسوب است که عین القضات آنرا شرح کرده است ، و شرح دیگری از شارحی مجهول بنام " الفتوحات  الربانیه فی اشارات الهمدانیه " که نسخه آن در کتاب خانه ملی پاریس موجود است . و شرح سومی که آن را شخصی به نام " جانی بک العزیزی " در شعبان 890 هجری قمری نوشته است و اخیرن ملا سلطان گنابادی  شرحی به نام ایضاح ، نیز بر کلمات قصار بابا نگاشته است . تعدد این شرح  ها نشان دهنده این است که بابا طاهر  اهمیت خود را  4 قرن بعد از حیات خویش ، یعنی  در قرن 9 هجری قمری بدست آورده است . آنچه تا کنون تقریر نمودم ، همه آن چیزی بود، که در واحد ادبیات دانشکده معماری و هنر گذرانده ام ، این درس یکی از دورس عمومی در دانشگاه می باشد .در این ارتباط ازکلاس درس آقایان دکتر متولی و شادروان دکتر حسین پور  کسب فیض نموده ام . جناب آقایان دکتر متولی و شادروان دکتر حسین پور از اساتید مهم دانشگاه کاشان هستند .  که هر دو شان بر این عقیده بودند که ((بابا طاهر ))  لُر بوده است . و گویش او چیزی غیر از لُری نبوده و نیست !  

  از آن جایی که یکی از کتاب هایی که به خوبی به معرفی بابا طاهر پرداخته کتاب ((گلزار ادب لرستان))  نوشته جناب آقای اسفندیارغضنفری امرایی  نویسنده معروف لرستانی  می باشد ، خوب است که در این مجال از دست نوشته های او هم چندی بیان کنم، تا حق مطلب ادا شود. او  بابا را چنین معرفی می کند ...بابا طاهر عریان لرستانی... و می نویسد  : یکی از چهره های بزرگ علم و ادب و عرفان ((بابا طاهر عریان لرستانی )) است . که متاسفانه تذکره نویسان در باره او  چیزی زیادی ننوشته اند .  او در این کتاب در باب لقب عریان می نویسد ، بنا بر اقوال مختلف ، از آن جهت او را عریان دانسته اند ، که به فریب یکی از شاگردان در پاسخ به سوالش که چگونه این همه درس می خوانی و به خوبی حاضر می نمایی؟ طلبه  می گوید ، من هر روز سحر گاهان یخ های این استخر را می شکنم و در آن غوطه ور می شوم ! بابا نیز بامداد همان روز لخت و عور در حوض مدرسه افتاده و چون به در آمد وضع خود را دگرگون می بیند و می گوید : امسیت کُردیا واصبحت عربیاً .... و از همان روز عریانش می دانند، هرچند جناب آقای غضنفری این را تلویحن نمی پذیرد. به نظر آقایان  دکتر متولی و حسین پور این جمله در مورد برخی از عرفای دیگر نیز  گفته شده است!  که عین نظر ایشان را جناب آقای "منوچهر آدمیت" در مقدمه  دیوان بابا طاهر عریان همدانی  که توسط انتشارات اقبال چاپ شده در  صفحه (یج) چنین می نویسد : « قصه ها و حکایات چندی در باره  بابا طاهر گفته اند که بعضی محال یا بوالعجایب می نماید و همانها را به مشایخ دیگر نیز نسبت داده اند ، که از همه مشهور تر پیرامون کلام ... امسیت کُردیا واصبحت عربیاً.... که مبنای قصه کرامت گونه ای برای بابا طاهر گردیده است ،که به جهاتی مستند نیست ، یکی آنکه بابا لُر بوده و کُرد نبوده ، مگر آنکه لفظ" کُرد " را در معنای مجازی آن بگیریم، دیگر آنکه ماجرای ظهور خرق عادت را از قدما  هیچکدام از مناقب نویسان و صاحب تذکره روایت نکرده  و این قصه افواهی است و نیز در کتب و آثار ، این کلام عربی را به دیگر عرفا نسبت داده اند نه به بابا طاهر !  » و در ادامه  مقدمه خویش  به مولانا اشاره می کند  و از زبان او در کتاب مثنوی این نوشته را به حسام الدین چلبی معروف به ابن اخی تُرک ارموی منسوب است به شیخ بزرگی که این جمله گفته اوست!  و نیز در دفتر دوم مثنوی  این جمله را در مورد قصه رومیان و چینیان و دعوی برتری جویی آنان آورده است  ، و در سطر 10همان مقدمه در صفحه ((ید)) می نویسد:  اما جامی در نفحات الانس در معرفی ابو عبدالله مشتهر به بابونی می گوید : هم او بوده که این جمله عربی را گفته است ...چون  جناب آقای مشتهر خود از کُردان بوده و داستان او متفاوت با آن چیزی است که در باره بابا گفته اند فرق دارد ! به هر حال جناب آقای غضنفری در کتاب گلزار ادب لرستان  به جریان عین القضات و جریان عجیب او هم  اشاره می کند ، بجز آن ، او در صفحه 373  می نویسد :  برخی تاریخ زندگانی او را مربوط به سده چهارم و برخی متعلق به سده ششم و عده ای اشاره به سده هشتم می کنند ، و با این تفاصیل می بینیم این تفاوت سر به چهار قرن می زند که مایه تأسف است. و در سطر دیگر می نویسد ؛ مینورسکی به نقل از کتاب "سرانجام"  می گوید: پادشاه عالم (بابا خشین) سومین مظهر خدا از نظر اهل حق ، روزی در همدان به دیدن بابا طاهر آمده  و ظاهرن مراد همان ملاقات بابا با طغرل بیک سلجوقی می باشد!   آیا بین طغرل بیک با آن حشمت و جلال و سپاهیان کثیر با یک درویش اهل حق  با خرقه ای چه وجه تشابهی از نظر ظاهری وجود دارد که برخی ها را به اشتباه انداخته است.!!

استاد غضنفری  به نقل از « میرزا مهدی خان کوکب در مجله آسیائی بنگاله» در سال 1904 میلادی یکی از دو بیتی های مرموز ! بابا طاهر را به حساب جمل ، حّل و تاریخ تولد او را استخراج نموده است .

من آن بحرم که در ظرف آمدستم                    من آن نقطه که در حرف آمدستم

به هـــــر الفــی الف قدی برآیو                    الف قــدم که در الف آمـــدستم

و چنین می نویسد:

الف قد و طاهر و دریا به حساب ابجد هر یک 215 می شود ، حال اگر مقدار الف قد را که 215 است را با مقدار الف که 111 می شود جمع کنیم  عدد 326 حاصل می شود که درست برابر است با حاصل جمع مقادیر حروف کلمه هزار  است اگر به این قسم نوشته شود (( ه ز- الف ر)) معنی دوبیتی چنین می شود که : بعد از هر هزار سال بزرگی ظاهر می شود ، من آن الف قد یعنی طاهری هستم  که در اَلف به جهان آمده ام یعنی در سنه ((الف قد الف)) که در سال 326 هجری قمری می شود . که البته بهترین تاریخ هم همین است.

جناب آقای غضنفری در همین کتاب در مورد  قومیت او او نظرات افراد مختلف را آورده است ، و به تشریح آنان پرداخته است ،  ازجمله نظرات آقای دکتر مهدی درخشان  در مورد بابا طاهر این گونه است : ((بابا طاهر همدانی ساکن همدان بوده ، است و نامیده شدن محله ای در" خرم آباد " به نام بابا طاهر یا قرینه دیگری نظیر آن  نمی تواند دلیل بر صحت این انتساب باشد )) .  تا اینجا حرفی نیست اما آقای  دکتر ضمن یاداشت اینگونه افاده کلام می فرمایند که به کتاب "سرانجام " دست رسی نداشته اند تا کاملن از مندرجات آن اطلاع حاصل کند ، ولی آنچه عموم تذکره نویسان اتفاق دارند این است . آقای دکتر به دنبال این اظهارات می نویسد:  بابا طاهر در یکی از دو بیتی های خود  نیز که به لهجه اصیل لری باقی مانده خود همدانی معرفی می کند .

استاد محترم جناب آقای مینوی نیز در مورد تبار و نژاد بابا طاهر یاداشت هایی دارند، که ایشان یاداشت خو.د را زیر عنوان ((بابا طاهر لُر))  مرقوم داشته و به کلمه لُر ... همدانی را نیز افزوده است ،  و آورده در هر دوره های به اقتضای آن دوره در آثار قدما دست برده و برای آسان نمودن آن در آنها تغییراتی داده اند  و ما اکنون نمی دانیم اصل آن گویش در حال حاضر کدام است . پس از نظر استاد مینویی لر یا همدانی بودن او در هاله ای از ابهام رها می گردد . به نظر آقای غضنفری با توجه به آثار باقی مانده از تاریخ نگاران و تذکره نویسان  و ارباب تحقیق تا کنون  همدانی یا لرستانی بودن او به طور حتم معلوم نگردیده است . او اشاره می کند حتی در کتاب های معتبر هم چیزی به طور قطع در این رابطه اثبات نشده است .  او در ادماه می نویسد بابا طاهر متعلق به جامعه بشریت است . می گویند چون بابا در همدان سکونت داشته است باید همدانی بدانیم ، اولاً همدان در آن زمان تابع حوزه حکمرانی ((علی شَکَر))  بوده و این حوزه شامل ، همدان ، ثلاث ، کرمانشاهان ، و نیمی از کردستان و لرستان بوده است .  و این مکان همان است که هم اکنون الیشتر می گویند ،  این محل در در هشت فرسخی شمال شرقی خرم آ باد و مغرب نهاوند  و شمال غربی بروجرد قرار دارد . از الیشتر راهی به سوی همدان و ثلاث وجود داشته است ، که در آن موقع منحصر به فرد بوده است و از گردنه ((گرازانه)) کوه عظیم گرون را طی می کرده  و اکنون همین راه را به لُری ((ورازونه)) می گویند!. ثانیا شهر همدان نسبت به خرم آباد از این نظر که مرکز حکومت بوده مورد علاقه ارباب فضل و کمال بوده است و محل تجمع اُدبا ، شعرا و صاحبان قریحه....

یک سوال:  آیا فردوسی طوسی ، فرخی سیستانی ، در دربار سلطان محمد ، شیخ محمد عاملی در اصفهان ، ابن سینای بلخی در همدان و قاآنی شیرازی در تهران نمی زیسته اند؟ می گویند او من باب تفنن شعر لُری می گفته! و به خاطر مریدانش بوده است . ما هم  می گوییم کاملن صحیح است . و به طور یقین بابا اشعار را برای مریدان سروده است ،  و لکن اطمینان کامل داریم که مریدان وی همه خرم آبادی و لرستانی نبوده اند، که در اقصی نقاط کشور مرید داشته ....

بنده نیز به همه آنچه در بالا آمد اضافه می کنم،که بخش های زیادی از همدان کنونی؛  قسمتی از قلمرو لرستان بزرگ بوده است ، که در روزگاری به مدت 9 قرن به همین نامش خوانده اند و در حال حاضر چند شهر از همدان از جمله : نهاوند  ، ملایر ، تویسرکان و قسمت هایی از اسد آباد،  هنوز به گویش لُری تکلم می کنند و این خود ثابت می کند که در هویت لُری بابا طاهر نباید شک داشت .

 

برخی با نوشتن مقالات و پرداختن به گویش منحصر به فرد خودشان او را مثلن لر یا لک معرفی می کنند ، که به نظر من این گونه قضاوت کردن اشتباه است ، بنده با رجوع به اشعار بابا  با توجه به  گویش لُری ، گشته ام و لغاتی را در اشعار بابا دیده ام، که قابل تأمل هستند، شاید این مرقوم خالی از اشکال نباشد ، اما حقیقت این است، که به صورت موجز یکی یکی به این گویش ها پرداخته ام ، به هر حال اکثر نویسندگان  او را بابا طاهر عریان معرفی کرده اند و لهجه او را لُری می دانند . برا ی آن که معلوم شود او به چه زبانی تکلم کرده است .

نتیجه این که به نظر من لرها از نظر تقسیم بندی در حال حاضر به سه شاخه اصلی تقسیم می شوند:

1-  لکی : شامل ، لکی ، کلهری ، گورانی ، تاتی ، زازایی ، فیلی.

2-  خرم آبادی : شامل، ، خرم آباد فیلی ، بروجردی ، ملایری ، دهلرانی ، نهاوندی ، اندیمشکی و..غیره

3-  بختیاری : هفت لنگ ، چهار لنگ ، شیرازی ، لیراوی ، گویش های  مختلف خراسان بزرگ از جمله کاشمری ، مشهدی .. وغیره

 

 

واژگان لکی در اشعار بابا طاهر ؟ باید پذیرفت که برخی از لغات و اصطلاحات موجود در ابیات او به این گویش بوده  و این نکته انکار ناپذیر است  ،  برخی از این لغات که خاص گویش لکی است بدین ترتیب هستند : 1- بوره = بیا  2- بشم (بچم) = بشوم بروم ( البته در فارسی هم معمول است)   3- دیرم = دارم   4- ذونم و نذونم  = می دونم و نمی دانم    5- روژ = روز    6-ریژه = ریزد    7-مکه = نکن    8- میکره = می کند    9- ویشه = بیشه     10- واژم  =  گویم      11-واتم = گفتم   12- کت = که ترا     13- ورینه = قطع می کند

14- وانو واجم (وانواشم) = باز نگویم      15-وریژم = بریزم     16- وینند = بینند

 

واژگان بختیاری در اشعار بابا  ؟ باید پذیرفت که  برخی لغات به گویش لری بختیاری نیز در اشعار بابا وجود دارد، که بدین ترتیب هستند : 1- زنده وا بی = زنده شد مختص گویش بختیاری    2- مو = من   این واژه نیز مختص لران بختیاری است .   3- آمیته = آمیخته     4-آویته = آویخته     5-اندوته = اندوخته           6- ته = تو      7-چره = چرد     8- تو = تب    9- خونن = خواندن   10- خین = خون      11- دیل = دل     12- دلون = دلها       13- سوته = سوخته      14 زلفون = زلفها      15 سوجم = سوزم 

16- دیم = دیدم   17- شو = شب    18-مارون و مورون = مارها و مورچه ها   19-نسوجه = نسوزد    20- وینند = بینند  21- و سی شند = برای او هستند    22- وابیدم = شدم یا  بودم

 

واژگان خرم آبادی در اشعار بابا ؟  از این گویش نیز برخی لغات در اشعار بابا طاهر وجود دارد که عبارتند از : 1-اشمرت = شمرد    2- شتاو = شتاب    3- خوم = خودم      4-بلایه = بلاییست       5- تاو = توان ، جرات     6-درمون = درمان    7- ریته = ریخته ، ریخته شده    8-رسه = رسد       9-خون ( خؤن) = خان    10 تلواسه = میل مفرط ... اما  این لغت در لکی به معنای  ولوله و بی هدف دنبال چیزی دویدن هم آمده .... ولی در خرم ابادای به هر دو معنا آمده است .     11-کشیمون = ما را می کشی    12-نبو = نباشد    13- نشمرته = نشمارده     14- نشینن = نشینند       15- نمیبو (نموه) = نمی شود ، نمی باشد       16- واته = با تو    17 واکه = با که     18 و سی شند = برای او هستند  به معنای بسی هم بکار رفته اما این درست تر است .

 

 

لغات مشترک لکی و خرم آبادی و بختیاری در شعر بابا .... = 1- شو = شب   2-گور = گبر        3-  گیژ = گیج    4- بی = بود    6- خین = خون        7- دس = دست        8- بوین = ببین    9- بنوشه = بنفشه     10- تو = تب  11- خوناو (خیناو ) = خوناب    12- دیم = دیدم   13-چره= چرد       14- هنی = هنوز    15- نومه = نامه       16- دار = درخت    

 

همان گونه که از ریشه یابی لغات بالا معلوم می شود ... برخی اصطلاحات بین گویش های  لکی ، خرم ابادی و بختیاری،  مشترک هستند، و هم اینان گویش تمام گویش وران قوم لُر هستند ولا غیر ... برخی خاص خودشان مثلن در گویش بختیاری به" من " می گویند ...مو... که این در گویش لکی و خر آبادی مشابه ندارد ،  یا در گویش لکی واژه دیرم یا ورینه به معنای دارم و بریدند ،  مختص همین گویش و در دیگر گویش ها مشابه ندارد ... از قراین بر می آید هر کدام از این گروهها می توانند ادعا کنند ، که بابا متعلق به آنان است ... اما راه بهتری هم وجود دارد از آنجایی بسیاری از محققین و جغرافیای تاریخی لرستان ثابت می کند که ....لک و خرم ابادی و بختیاری همه لر هستند ، و هم اینان روزگاری در قلمرو لر بزرگ و کوچک تقسیم شده اند ، همان بهتر که بگوییم بابا طاهر لرهمدانی  .

 

چند دوبیتی از بابا طاهر:

دلی دیرم زه عشقت گیژ و ویژه             مُژه بر هم نهم سیلابه ریژه

دلی عاشق مثال چوب تر بی            سری سوژه سری خوناوه ریژه

***

نسیمی کز بُن آن کاکُل آیو             مرا خوشتر ز بوی سُمبل آیو

چو شو گیرُم خیال ته در آغوش                سحر از بسترم بوی گل آیو

***

مگر شیر و پلنگی ایدل ایدل               به مو دایم به جنگی ایدل ایدل

اگر دستوم فتی خونت وریژُم               به وینم تا چه رنگی ایدل ایدل

***

اگر دل دلبره دلبر کدومه            اگر دلبر دله دل را چه نومه

دل و دلبر به هم آمیته دیرُم               نذونم دل که و دلبر کدومه

***

دلی دیرم که بهبودش نمی بو                 نصیحت میکرم سودش نمی بو

ببادش می دهم نش می بره باد                 به آتش می نهُم نمی بو

***

مکن کاری که بر پا سنگت آیو                جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نومه خونان نومه خونن           ته چون نومه بخونی ننگت آیو

 

 

منابع و مأخذ:

 

1-  آدمیت ، منوچهر، مقدمه دیوان بابا طاهر عریان همدانی ، صفحه (یج) ، انتشارات اقبال ، چاپ ششم 1379

2-  جزوه درسی جناب آقای دکتر متولی ، استاد واحد ادبیات دانشگاه کاشان

3-  جزوه درسی شادروان جناب آقای دکتر حسین پور ، استاد واحد دانشگاه کاشان

4-  غضنفری ، اسفندیار ، گلزار ادب لرستان ، صفحه 371 تا 378، انتشارات مفاهیم ، چاپ اول 1378

 

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها: بابا طاهر
comment نظرات () لینک

+ یا امام رضا (ع)....

 

به نام دوست

انسان از نسیان می آید... از فراموشی...  خدا به آدم هر چه خوبی کند ...چند روز که بگذرد... بازهم این انسان فراموشکار از یادش می رود ... اما خدا هیچ گاه خوبی های انسان های خوب را فراموش نمی کند.

این روزها بد جوری دلم گرفته احساس می کنم بین دوستان و آشنایان غریبم ...همیشه در چنین مواقعی یاد امام رضا (ع) می افتم..

.

شعری دارم نذر امام رضا(ع) ...  

 

کبوتران قشنگی که دانه می خواهند

برای ماندن پیش تو لانه می خواهند

برای بال زدن در حریم انسان ها

فرشتگان مقرب بهانه می خواهند

به زور نه به تقاضا به التماس و دعا

اجابت همه را عاشقانه می خواهند

برای خوردن یک جرعه آب می آیند

کنار دست همه عاشقانه می خواهند

شفای عاجل بیمار لاعلاج از تو

برای معجزه هایت نشانه می خواهند

صدای بغ بغشان سمفونی زیبایی است

برای از تو سرودن ترانه می خواهند

دو مشت دانه بپاشی برایشان کافی است

برای این که نمیرند دانه می خواهند

 

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها: امام رضا
comment نظرات () لینک

+ روح بیچاره

به نام دوست

 با سلام و عرض پوزش برای تأخیر های تا همیشه .... مختصری کسالت دارم ... بهمین خاطر این روزها زیاد آفتابی نشده ام و خیلی از دوستان هم گلایه دارند که به حق است ... چند وقت پیش در تهران جشنواره شعر پست مدرن برگزار شد ... من هم جزو دعوت شده ها بودم ....اما  علی رغم میل باطنی به خاطر کسالت نتونستم برم ... خیلی دوست داشتم بعضی از دوستانی را که تا حالا ندیده ام از نزدیک ببینم ... و شعرهاشونو از زبان خوشون بشنوم ... اما نشد ... از همین جا به بروبچه های  جشنواره خسته نباشید می گم و امیدوارم ...این فعالیت ادامه پیدا کنه...  

یک شعر و دیگر هیچ... 

روح بیچاره  پُر از برکه ماهی شده است!

خانه ام مثل شقایق سر راهی شده است !

زیر پاهای مسافر گُل من له شده و

دل من عین همین خاطره گاهی شده است

برود پیش کسی سنگ صبورش بشود

حرفهایش همه دنباله آهی شده است

دختر کوچک این کوچه ی همبازی ما

چند وقتی است پریزاده ماهی شده است

بعد از این بود که در شهر دمادم پیچید

باز در کوچه بن بست گناهی شده است

بادها حرف مرا با خودشان می بردند

آخر قصه ما هرچه بخواهی شده است

مثل یک گم شده در راه سرابی دیگر

چه کسی عاشق آن لحظه واهی شده است؟

ذهن تو ماهی این برکه به تنهایی رفت 

 راهی فرصت دریای تباهی شده است!

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات () لینک

+ غزال وحشی صحرا

به نام دوست

 

با سلام و آرزوی روزهای خوب برای دوستان  مثل همیشه از تأخیر پوزش می طلبم!!  ..... عزیزانی که لینک بنده را دارند لطف کنند ... com    را با دامنه      ir عوض کنند...


فراخوان شعر خط سوم تبریز   قالب شعر آزاد است  و به زبان 1- فارسی  2- ترکی .... و حد اکثر 3 اثر با فونت فارسی و تایپ شده   ........ آخرین مهلت  :  ۲۵ آبان ۱۳۸۶  

  آدرس پستی : تبریز صندوق پستی : 654-13145

 

 

آدرس ایمیل:    khatt.3@gmail.com   تلفن : 04113374437   

                                                              فاکس : 04113351010

 

آدرس سایت :   http://www.khattesewom.blogfa.com/   

 

 

 

شهریورماه جشنواره شعر جوان آذر بایجان بودیم. شعرم جز کارهای برگزیده بود... مسئولان مهربان و مهمان نواز سرابی را هیچ وقت فراموش نمی کنم ... هرچند بضاعت زیادی نداشتند اما مگر می شود محبت های ... آقای ....شفیعی ....رئیس اداره ارشاد سراب ...آقای بنایی رئیس انجمن سراب .... خانم .جبار نژاد ....و آقای عرب زاده   روابط عمومی و...دوستان خوبی که دو روز مهمانشان بودیم را فراموش کرد...  و از همه مهم تر این که دوستان خوبی مثل...آقای عادل حیدری...خانم  مهسا فعال...خانم آزاده نیکویی ...آقای وعیدی ...وآقای با راز. راپیدا کردم  ...و یکبار دیگر  وحید طلعت عزیزم را دیدم ...این دیدارها ... جانم را تازه کرد...

در همان ماه شهریور کنگره شعر نبوی کرمانشاه هم دعوت شده بودم ... اما خاطره خوبی از کرمانشاه ندارم ... ... آقای دکتر رادفر ...  آدم خوبی نبود.... بماند بین مان چه گذشت...

آدم های زیادی آمده بودند ...از بیژن ارژن تا محمد سعید میرزایی وسپید نامه ،  توکلی ..و...و...و آمده بودند.....

 در این بین با انسان بزرگی ...به نام ...استاد صادقی بروجردی آشنا شدم که دل فوق العاده جوانش ...روحم را تکان داد .... استاد طبع فوق العاده ای دارد ... اگر فرصت بشود چند شعر از ایشان می گیرم و در وبلاگ پست بعدی ...می زنم ...تا با زبان این شاعر توانای کرمانشاهی آشنا شوید ... تعریف محمد سعید میرزایی را خیلی شنیده بودم وکارهای خوبی از او خوانده بودم ...یکی از کارهای جدیدش را خواند که جالب نبود ... به هر حال از این شاعر خوب انتظار بیشتری داشتم ... فکر کنم این شاعر توانا روزها نشیب را طی می کند... کارهای بیژن ارژن هم چنگی به دل نزد ...او هم افول کرده است!...اما حامد شاهین مهر ....آقای ویسی و چند شاعر جوان دیگر ... خودی نشان دادند...و کارهای به نسبت خوبی ارائه کردند .......

و آخرین کنگره 25و 26 مهر در کاشان ....کنگره شعر کلیم کاشانی بود ...که کار بنده هم  جزو برگزیدگان بود ....به اتفاق ....سیروس عبدی و خانم شیخ مرادی.... از استان ایلام در این کنگره شرکت کردیم ...دو روز خوب ....و شاعرانه در کاشان به یاد روزهای دانشجویی طی شد ... و دوستان زیادی پیدا کردیم  از جمله دکتر رامین صادقی نژاد که منبع اطلاعات و آگاهی بود از صحبت کردن با این دکتر آدم سیر نمی شود....از دیگر دوستانی می توان از  جناب آقای میر آقایی ورامین .... آقای اکبر زاده اصفهان ...حسین خانی کرمان  ... خانم حقوقی تبریز... خانم  گودینی کرمانشاه ...آقای رزوان تهران...آقای استادعندلیب اصفهان  آقای توکلی زنجان و...و...و نام برد.... این کنگره فوق العاده شاعرانه چون محل اسکان خانه تاریخی عامری ها بود  محل شعر خوانی مقبره عبدعلیشاه بود و محل پذیرایی هم در خانه هنرمندان کاشان بود ....یعنی همه مکان ها جزو بناهای تاریخی بودند ....و شعر های زیادی برای من آفریدند...فریادهای استاد شیدا با تک بیت های کلیم هنوز در گوشم طنین انداز است ... استاد شیدا از شاعران خوب کاشان است که افتخار شاگردی اش را داشته ام ...

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com Free Image Hosting at allyoucanupload.com

استاد شیدا دبیر جشنواره شعر کلیم           بهمراه دکتر صادقی نژاد عزیز سر خاک سهراب

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com 

از راست غلامرضا رزمی ...وحید طلعت ...من ...و عادل حیدری

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 

 من و آقای میر آقایی  و دو دوست دیگر سر خاک سهراب

 

 

 

یک کار غیر تکراری!!

 

چشمان تو مثل غزال وحشی صحرا

 

 

اسطوره زیبایی هر قصه مانا

 

 

مجنون نمی داند که من دیوانه ات هستم

 

 

دیوانه ام از دست تو از دست تو لیلا

 

 

در آینه دنبال فکری تازه می گردم

 

 

در شعر های شاملو ی با شعری از آیدا

 

 

ورد زبان صالحی هر روز یا هر شب

 

 

هر سطر می خوانیم یک افسانه از ری را

 

 

گم می شوی یک روز بین خاطرات دور

 

 

در روزهای کودکی با آب یا بابا

 

 

یا سال بعدش قول خواهی داد می دانم

 

 

دیگر نمی خندید به تصمیمی از کبرا

 

 

در انتظار روزها خوب می مانم

 

 

هر چند تکراریست هم امروز هم فردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کاری به کار کفر يا ايمان ندارد....

به نام دوست

سلام به همه عزيزان همراه ....

اين شعر را تقديم می کنم به کسانی که در اين مملکت جايی ندارند!!

اين شعر تقديم به آقا سعيد ... يکی از آنها....

کاری به کار کفر یا ایمان ندارد

مردی که اصلن درد او درمان ندارد

هر جا که پا بگذارد آنجا خشکسالی است

حتی زمستان ذره ای باران ندارد

روز تولد مادرش از دست شان رفت

می گفت عزرائیل هم وجدان ندارد

از ابتدای زندگی هی در به در بود

مرگ پدر سخت است این امکان ندارد

هی می شنید از این و آن حرف و نصیحت

این زندگی که سخت یا آسان ندارد

کی؟ صاحب خانه مگر بیرونشان کرد

او هیچ فرقی با خود شیطان ندارد

حالا برادر های کوچک را بغل کرد

پروردگارا شهر شان انسان ندارد

زیر فشار زندگی او را گرفتند

دزدیدن یک تکه نان زندان ندارد

* * *

حالا که آزاد است بین این جماعت

جایی میان مردم ایران ندارد!

دنبال کار و بار هی شرکت به شرکت

هرگز کسی به دزد اطمینان ندارد

کار مناسب نیست غیر از این که باید

پاسور بفروشد سر میدان ندارد!

پاسور می خواهید آقایان خوش تیپ

کاری به غیر از این که آقا نان ندارد

مشروب هم دارم بیا این فیلم زهره!

جایی به غیر از من چنین ارزان ندارد

* * *

در لا به لای رفت و آمد دختری دید

فهمید اصلن لهجه تهران ندارد

از این به بعد ماجرا اهل جنوب است

مردی که هرگز عشق او پایان ندارد

!!

اردی بهشت

1386
نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ۴ رباعی...

به نام دوست

 

دوستان همراه سلام ...

این رباعی ها را قبل از همه تقدیم می کنم به ...جلیل صفر بیگی ... دوست عزیزم ....

 

1-

گفتی به من عاشقی قشنگ است ببین!

عاشق شده ام من عاشق خلد برین

بعد از تو و ماجرای این عشق حسود!

عاشق شده اند مردم روی زمین

 

2-

از غصه و غم عناصر پُر شده ام

حالا که سوار این تراکتور شده ام

جبر است تمام زندگانی جبر است

تقصیر خودم نبوده که لُر شده ام!

 

3-

اصل و نصبش که ظاهرن ایرانی است

هرچند که دوست دخترش تهرانی است

حدسی زده ام که دهلرانی باشد

همزاد تو نیست! حیدر میرانی است!

 

4-

یک عمر اگر چوب تو را می خوردم

یا عرض خودم را همه جا می بردم

من با تو برادرم و از یک ریشه

حالا تو بگو لَکم ، لُرم یا کُردم

نویسنده : حیدر میرانی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد