به نام دوست

جشنواره شعر کلیم کاشانی بود... دوستان خوبی پیدا کردم ...محمد ارثی زاد، آرش علیزاده ، آقای فخرایی و...و...و دوستان قدیمی را دوباره دیدم ...مهدی فرجی ، مهدی میر آقایی ، وحید طلعت،و...و...و...اما....

این روزها برایم دیر می گذرند ....روز 18 مهر در خانه کتاب کاشان بودم که گوشی موبایل صدای ناله اش بلند شد ...نمی دونم کی و کی؟ صدای گوشی را عوض کرده بود !....رحمانپور می خواند ....

مه او غم سروم...

که مردم می حنن

سر قورسونیا..........

دلم گواهی داد که باید خبر بدی باشد ... خواهرم تماس گرفت و با گریه گفت ...پدرم رفت!!! اول باور نکردم ...اما وقتی گریه هایم ...مشتری های خانه کتاب کاشان را کنجکاو کرد!! ...فهمیدم واقعیت دارد ...خرید هایم را گذاشتم و رفتم اما کمی بعد دوباره برگشتم ... و کتاب های خریداری شده را برداشتم و راه افتادم به طرف دهلران ...  پدر زحمت کشی بود ...خدا می داند ... تا جایی که توانستم ...حرمتش را حفظ کردم ....خدا می داند چقدر ...ساده دل ....بود ...لر و ساده دل دو واژه مترادف هستند.... به محض این که حالم بهتر بشه بازهم بر می گردم ....

دوست خوبی دارم به نام عادل حیدری ...اهل چهارمحال و بختیاری... شعر قشنگی دارد به نام پدر...

شعر از عادل حیدری

هر سال یک روزش فقط روز پدر بود
اما همان یک روز هم، او کارگر بود
هی حرف پشت حرف، نه ، باید عمل کرد
اما مگر دردش فقط درد کمر بود
گلناز، دَرست را بخوان دکتر شوی بعد
بابا بیاید پیش تو ، عمری اگر بود
گلناز، دختربچه ی نازیست اما
بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود
بیچاره این گلناز، خانم دکتری که
نه ماه از هرسال بابایش سفر بود
آنروز با سیمان و نان از کار برگشت
روزی که در تقویم ها روز پدر بود

عادل حیدری