دوستان سلام

پس از مدتها آمدم یکی از شعرهای قدیمی را که در هر انجمنی خوانده ام مورد  لطف قرار گرفت را تقدیم کنم ...

 

می توانی بروی ماهی دریا بشوی

یا بمانی ته این برکه و رسوا بشوی

ماهی قرمزمن، وسط یک تنگ بلور

می توانی ته  قلب همگان جا بشوی

خواب تان برده و یا مرده کنار ساحل

بی نهنگ آمده ای ساحل و رویا بشوی !

همه مردم این شهر مسلمان هستند

تا تو سرسخت ترین کافر اینجا بشوی!

همه جا صحبت کفری است که در چشم تو بود

وحی آمد که تو پیغمبر ماها بشوی!

مثل یک حلقه انگشتر الماس گران

فقط از آن طرف شیشه  تماشا بشوی؟!

همه مجنون تو هستند در این شهر عجیب

کاش می شد که برای همه لیلا بشوی

می شود با هیجانهای درختی سر سبز

مثل یک سرو پر از برگ و شکوفا بشوی

آخ باید بروی ؛آخر این قصه تلخ

وسط جنگل و یک کلبه تنها بشوی

ابر بودی و سپس  چشمه و حالا رودی

تو فقط آمده ای راهی دریا بشوی