به نام دوست

آمده درباره چیزی بنویسم که  با ید بنویسم ... و طلب حلالیت کنم. از کسی که چند سال او را متهم کرده ام  هرچند من هم خیلی مقصر نبودم اما برای اینکه جای شائبه ای برای خودم نماند آمدم بگویم شاید من اشتباه کرده ام!...  می گویند خدا از حق الناس نمی گذرد ....من از مهدی می خواهم مرا ببخشد ... اولین کسی که مرا با وبلاگ نویسی و دنیای مجازی وب ...آشنا کرد مهدی فرجی بود ...داستان من و مهدی فرجی را همه شنیده اند ... سر چند بیت شعر ...دعوا داشتیم ....و من  مدعی بودم که مهدی فرجی شعر هایم را دزیده است ... در صورتی که او بی گناه بود؛ من درمورد او اشتباه کردم اشتباهی جبران ناپذیر ....اشتباهی که اگر کس دیگری در باره خودم می کرد ...شاید هرگز او را نمی بخشیدم!! 

ماجرا از شعری شروع شد ، که  متعلق به  من بود . 

حال من با لطف تو هر لحظه بهتر می شود          بی تو بعضی وقتها چشمان من تر می شود

این شعر را  من قبل از مهدی گفته بودم : 

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم            آخ ...تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

 

اختلاف سر همین شعر شروع شد ... من ابتدا سعی کردم این قضیه حل شود ... چون مهدی و شعر هایش را خیلی دوست داشتم و دارم ... اما این شعر را قبل از مهدی گفته بودم ... گفتم شاید مهدی تحت تأثیر من این شعر را گفته باشد  ... اما شاید این جور نبود ....این شعر نوعی توارد بود ... سر همین شعر بود که من لج کردم و فریب شیطان را خوردم ... چون بعدن به کمک خداوند مهربان ...فهمیدم من اصلن این شعر را برای مهدی نخوانده بودم... و مهدی بی تقصیر بود....

دومین شعری که من و مهدی سر آن اختلاف داشتیم شعر فالگیر است . در مورد این شعر اظهار نظر نمی کنم! فقط به همین نکته اشاره می کنم که شعر فالگیر را  قبل از مهدی سروده ام  و در چندین انجمن شعر آنرا خوانده بودم ...تاریخ سرودن این شعر پاییز 1380 است... اگر مهدی قبل از 1380 این شعر را سروده است حق دارد وگرنه اصل شعر متعلق به بنده است چنانکه بنده چندین شعر با عنوان فالگیر یک و فالگیردو وفالگیر سه و.... دارم ....

 

 از سال گذشته  موقعی که در جشنواره شعر ... همسفر با پاییز ....جناب آقای شیدا ...من را با مهدی آشتی داد !! از آن موقع به بعد خواب های آشفته ام شروع شدند!...آخرش فهمیدم که قبلن کاری شبیه این داشته ام ...در اینجا نیز تقدم زمانی با بنده است اما  کاری که در ذهن و نا خود آگاه من با شنیدن این شعر از مهدی فرجی و شعر قبلی خودم  کامل شد ...چیزی بود که حاصل توارد این شعر مهدی و شعر قدیمی خودم بوده است.

 

.شعری داشتم با این مضمون که متعلق به سال 1378 است :

ایلام و صدها سال بدبختی ، ایران و صد ها سال تنهایی

یک روز قبل از گارسیا مارکز، شاید شما که اهل فردایی

بحث تو تنها نیست قبل از تو هر کس که آمد توی دستش بود

یک حکم جلب ارتدادی با شلاق سخت نا شکیبایی

مانند خط مبهم ایلام ، شعر مرا هرگز نمی فهمند

خط مرا هرگز نمی خوانند ، کاوشگران بی سروپایی!

میراثمان را مستران بردند ، و هرچه مانده زیر خاک گل

قسمت نکرده  قشقرق کردیم ، اما سر تندیس رسوایی!

در وسط دریایی از وحشت من بودم گنجی به همراهم

ترسیده ام از آنچه می گویند ، از داستان دزد دریایی

.و الی آخر..............................................................

 

شعر مهدی این است:

کاشان صدها سال بعد از این در موزه اشیاء زمان من

در ویترین چیزی نمی بیند جز چند تکه استخوان من

این مرد شاعر بوده ...دفتر چه ؟ دفتر چه تا آنجا که معلوم است

در موزه می پیچد صدا ، مردم با بهت محو داستان من

الی آخر............................................................


 چیزی در زندگی ندارم ... نمی توانم با مادیات این گناهم را جبران کنم ...تنها آبرویی دارم ....که آن را دو دستی تقدیم می کنم به مهدی فرجی ...تا از سر گناه من بگذرد ... مهدی جان مختاری که ببخشی یا مرا به خودم واگذاری!  که در هر دو صورت حق داری.... مهدی بی گناه است ....مهدی بزرگ است ....مهدی شاعر است ....

 

خداوند در قرآن  سوره بقره می فرماید:

هیچ معبودى نیست جز خداوند یگانه زنده، که قائم به ذات خویش است، و موجودات دیگر، قائم به اوهستند; هیچگاه خواب سبک و سنگینى او را فرانمى‏گیرد; (و لحظه‏اى از تدبیر جهان هستى، غافل نمى‏ماند;) آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، از آن اوست; کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟! (بنابراین، شفاعت شفاعت‏کنندگان، براى آنها که شایسته شفاعتند، از مالکیت مطلقه او نمى‏کاهد.) آنچه را در پیش روى آنها ( بندگان) و پشت سرشان است مى‏داند; (و گذشته و آینده، در پیشگاه علم او، یکسان است.) و کسى از علم او آگاه نمى‏گردد; جز به مقدارى که او بخواهد. (اوست که به همه چیز آگاه است; و علم و دانش محدود دیگران، پرتوى از علم بى‏پایان و نامحدود اوست.) تخت (حکومت) او، آسمانها و زمین را دربرگرفته; و نگاهدارى آن دو ( آسمان و زمین )، او را خسته نمیکند. بلندى مقام و عظمت، مخصوص اوست. (255)

در قبول دین، اکراهى نیست. (زیرا) راه درست از راه انحرافى، روشن شده است. بنابر این، کسى که به طاغوت ( بت و شیطان، و هر موجود طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکمى چنگ زده است، که گسستن براى آن نیست. و خداوند، شنوا و داناست. (256)

خداوند، ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده‏اند; آنها را از ظلمتها،به سوى نور بیرون مى‏برد. (اما) کسانى که کافر شدند، اولیاى آنها طاغوتها هستند; که آنها را از نور، به سوى ظلمتها بیرون مى‏برند; آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند. (257)

آنچه در آسمانها و زمین است، از آن خداست. و (از این رو) اگر آنچه را در دل دارید، آشکار سازید یا پنهان، خداوند شما را بر طبق آن، محاسبه مى‏کند.سپس هر کس را بخواهد (و شایستگى داشته باشد)، مى‏بخشد; و هر کس را بخواهد (و مستحق باشد)، مجازات مى‏کند. و خداوند به همه چیز قدرت دارد. (284)

یک شعر غیر تکراری!! دارم به نام ...انسان فضایی.... تقدیم می کنم

 به مهدی و سایر دوستان...به یاد روزهای خوب کاشان...

 

وقت رفتن شده و خوب هوایی شده است

وطنم مثل پرستو همه جایی شده است

حرف از سفسطه ی فُرم وجود است ولی

رنگ این لحظه پر از سطح خدایی شده است

مذهب هُرهُری مردممان معلوم است

ذکر این شعر پر از شیخ بهایی شده است

دردهامان همه از جنس صداقت بودند

شعرهامان همه اش کاش بیایی شده است

من ارسطو شده ام حضرت افلاطونی

علم اخلاق پر از فقر و گدایی شده است

خواب دیدم که پر از رنجش بودا بودم

هذیان گویی من ریگ ودایی شده است

چه کسی مثل هگل خوب هنر می فهمد

گُل زیبا اثرش بوی مشایی شده است

یک نفر فلسفه عشق مرا فهمیده

دل من عاشق انسان فضایی شده است