به نام دوست

اولن به خاطر تأخیر عذر می خواهم .... چرا که واقعن گرفتار بودم ....

این داستان را برای جشنواره داستان  ایران .... که در مشهد در حال برگزاری است فرستادم ... این داستان را تقدیم می کنم به همه عزیزان ... و نقد عزیزان را به جان خریدارم........ عنوان این داستان .........

«شاعر»

 

یک روز صبح که خمار بود ، از خواب بیدار شد ، کنار دفتر شعرش خوابیده بود ، مثل همیشه،  برای خوردن صبحانه اشتها نداشت، اما دو قورت چایی بالا کشید، سعی می کرد چیزی را فراموش کند اما ، از حالت چشمهایش پیدا بود که نمی تواند! آرام آرام یکی از شعر هایش را زمزمه کرد :

تا فرشته ها بفهمن که چرا یه روز خدا

به اونا گفـــته که سجـــده بکنن به آدما

................................................

تصمیم خودش راگرفته بود . اما مردد به ساعت موبایلش نگاهی انداخت، و ناگهان با صدای بلند گفت : آره باید برم...

دفترچه شعرش را برداشت و راه افتاد.از کوچه ها و خیابان ها یکی یکی گذشت ، یک تاکسی برای میدان مدخل گرفت، به آنجا رسید ، چند  تا پسر و دختر جوان حدوداً بیست و چند ساله را دید، که با کوله پشتی و وسایل کوه گردی، مینی بوسی گرفته بودند، برای نیاسر، همانجایی که او می خواست برود؛ با یکی از پسرها صحبت کرد: می بخشید، جا دارین من هم بیام باهاتون ...

 جواب مثبت آن پسربرقی در چشمان او انداخت ، گوشه ای ایستاد و شروع کرد به زمزمه شعری دیگر :

واکمنه هی می خونه دلم برات تنگ شده

واکمنه نمی دونه دلا دیگه سنگ شده

......................................................

انگار گروه منتظر کسی بودند که بیاید، و بالاخره آمد ، یک دختر زیبا که توجه تمام رهگذرها را جلب کرد! یکی از پسرهای گروه به طرف شاعر آمد و گفت : آقا بیا سوار شو داریم می ریم. او هم رفت و یک صندلی تکی پیدا کرد و نشست ، یکی از خانم های گروه که قیافه نسبتاً جذابی داشت ، خودش را جابجا کرد و آمد روی صندلی نزدیک او نشست ، داشت حرفهایش را مزه می کرد که چیزی بگوید ، شاعر قبل از او برگشت و گفت : خانم شما چقدر خوشگلید!... این حرف مینی بوس را در سکوت عجیبی برد، ...یکی از پسر های گروه که سرگروه بود ، بلند شد و آمد طرف شاعر و گفت : ببخشید لطف کن محبتهاتو جای دیگه خرج کن زود پسر خاله نشو ...باشه!!... شاعر نگاه معنی داری به سرگروه کرد و گفت : باشه عزیزم... صدای خنده دختر و پسرها مینی بوس را برداشت! سرگروه تقریباً کنف شد و رفت سرجایش نشست ولی با خودش زمزمه می کرد : تقصیر خودمه که اجازه دادم سوار مینی بوس بشی.

یکی از پسرهای گروه برگشت و گفت:  ببخشید آقا شما اهل کاشان هستید!؟...

 شاعر گفت : ای روزگارم بد نیست، من اینجا دانشجو هستم ... همه با هم زدند زیر خنده ... یکی از دختر های گروه گفت : خب ما هم دانشجو هستیم پس اشتباه نیومدی...

 شاعر گفت: خوشحالم که اشتباه نیومدم ... یکی دیگه از دخترها که آخر مینی بوس نشسته بود گفت : می بخشین اون دفترچه چیه تو دستتون .

شاعر گفت: این؛  هیچی هروقت دلم تنگ می شه یه چیزی توش می نویسم ، ...

بازهم چند لحظه ای سکوت همه را فرا گرفت ، زیبا ترن دختر گروه که همه معطل آمدنش شده بودند، بی مقدمه برگشت و گفت : لطف می کنید یکی از شعر ها تونو برامون بخونین، بچه ها قول می دن ساکت باشن،...

 شاعر نگاهی به چشم های از حدقه بیرون زده پسرهای گروه کرد و گفت : خب اگه همه موافق باشن یک غزل می خونم ...

بانوی مهربان چه بگویم برایتان

آرامشی دهند به این گریه هایتان

مردی که وارث خزان زرد زندگی است

افتاده مثل برگ درختی به پایتان

...........................................

این شعر را همه گوش کردند. زیباترین دختر گروه! از بغل دستی اش تقاضا کرد تا جایش را با شاعر عوض کند ، شاعر هم پذیرفت ، و از راننده خواست تا ضبط مینی بوس را روشن کند ، راننده هم ضبط را روشن کرد ، آهای خوشگل عاشق....

شاعر گرم گفتگو شد آن هم با زیباترین دختر گروه!! بیشتر از همه سر گروه عصبانی شده بود ، و زیر لب چیزهای مبهمی بلغور می کرد. بساط بزن و برقص تا خود نیاسر برپا بود ، آن هم توی راهروی مینی بوس ، راننده هم دزدکی چند تا از دخترها را می پایید. تا اینکه رسیدند به نیاسر .

سرگروه موقع پیاده شدن به شاعر گفت : می بخشید از اینجا به بعد خودتون برید ، شاعر هم گفت: ممنون دوست من، فقط اگه بگید کی بر می گردید ممنون می شم ، چون خودتون می دونید اینجا سرویس برای کاشان نداره.

 سرگروه گفت: خب این دیگه مشکل شماست ، زنگ بزنید ، از کاشان آژانس بیاد . شاعر نگاه غلیظی به سرگروه انداخت و گفت: دُنگ مو می دم.

 این حرف باعث شد، که بازهم بچه های گروه بزنند زیر خنده ، اینبار سرگروه حسابی کنف شده بود، یکی از پسرهای گروه که معلوم بود،از سرگروه دل خوشی ندارد، دستی به شانه شاعر زد و گفت: خرابتیم رفیق..

 شاعر گفت : مرسی کم الله.

 سرگروه گفت:  آهای شاعر ساعت 5 بعد از ظهر همین جایی که پیاده شدیم..اوکی... شاعر گفت : ممنون عزیزم.

 اینبار کسی به سرگروه نخندید، اما اتفاق جالبی افتاد ، زیباترین دختر گروه رفت پیش شاعر و گفت : می تونم امروز با شما باشم!

 شاعرگفت: می بخشید، نه؛ من یه نیم ساعتی کار دارم بعدش اگه خواستی می تونیم با هم باشیم ، من اینجا رو خوب می شناسم ، موبایلت رو بده ، کارم تموم شد بهت زنگ می زنم .

 شماره دختر رو گرفت و رفت ، دختر هم از گروه جدا شد، اما تصمیم گرفته بود بی سرو صدا شاعر را تعقیب کند ، بقیه گروه رفتند لای درخت های پارک گم و گور شدند. شاعر راه افتاد به طرف بالای کوه کمی آنطرف تر آتشکده را دید ، قدم ها را سریعتر برداشت تا بتواند زود تر برسد، انگار می خواست اتفاقی عجیبی بیفتد، دیگر به آتشکده رسیده بود ، صدای نفس نفس زدنش توی کوه می پیچید، نفسش بوی شعر می داد ، رفت زیر طاق آتشکده و با صدای بلند گفت: می خوام خودمو از دست هرچی غمه راحت کنم .

 دست کرد داخل جیبش و کبریتی در آورد، کمی فکر کرد ،با خودش گفت : بذار یکی از غزل هاشو! بخونم ...

من مانده ام با اختراعی از گراهام بل

 هی زنگ می زد مکث کردم با کمی دل دل

برداشتم گوشی ، الو سارا تویی خوبی

که ناگهان فریاد زد ای ترسوی بزدل

اصلن نمی فهمم خدای من چرا سارا

از من چرا دلخور شدی ای دختر عاقل

..................................................

دختر که زیبایی صورتش دهان رهگذرهای نیاسری را نیمه باز می گذاشت ، شاعر را زیرکانه تعقیب کرده بود ، و تمام حرف ها و شعر های او را می شنید، شاعر می خواند و او گوش می کرد، شاعر گرم شعر خواندن بود و او پر شده بود از شاعرانگی! شاعر احساس می کرد سرش گیج می رود ، احساس کرد وارد دنیای دیگری شده است ، ناگهان از وسط آتشکده دودی بلند شد ، و انگار جن وپری ها شاعر را دوره کردند ، اما نه انگار همه پری بودند زیبا و سر تا پا سفید پوش مثل عروس،  شاعر با چشمان بهت زده آنها را نگاه می کرد ، سر دسته پری ها جلو آمد و گونه های شاعر را با سر انگشتان لطفیش لمس کرد، شاعر هنوز از شوک در نیامده بود که...

 سر دسته پری ها گفت: می تونم شعرهاتو ازت بخرم .

شاعر گفت: آخه این شعر ها به درد شما نمی خوره.

 سردسته پری ها گفت: این ها برای ما خیلی ارزش دارند ، شاید تو این غزل ها را برای معشوقه های خوشگل خیالی ات گفته باشی .

 شاعر در حالی که سعی می کرد تعداد پری ها را بشمارد گفت : خب آره من اینها را برای معشوقه های خیالی گفته ام ، اما هیچکدام از معشوقه هام واقعی نیستن! سردسته پری ها گفت: فکر می کنی !؛ همشون واقعی هستن! اما تو نمی بینی شون ، یه نگاه به دور و برت کن .

 شاعر بهت زده چرخی دور خودش زد ، یکی از یکی خوشگل تر .

 شاعر با لکنت گفت: می تونم بپرسم چرا سر راه من سبز شدین .

سر دسته پری ها که با لحن تحریک کننده ای حرف می زد، گفت: اومدیم شعرهاتو ازت بخریم ، چقدر برات می ارزن .

شاعر گفت : خب البته می دونی ارزش هنر خیلی بیشتر از این حرفهاست! اما... سردسته پری ها گفت: اما و آخه نداره قرار نیست پولی بابت این شعرها بهت پرداخت کنیم ، ما شعر هاتو به قیمت چند بوسه ازت می خریم ، هرکدوم از ماها رو که می خوایی ببوس .

 شاعر به لکنت افتاده بود : آخه ...آخه ...مه...من... باشه دوست دارم همه تونو ببوسم ، پری ها صف کشیدن و شاعر یکی یکی آنها را با وسواس بوسید ، بوسه سردسته پری ها کمی طولانی شد ، شاعر نمی خواست او را رها کند ، پری هم خودش را در اختیار شاعر قرار داده بود ، شاعر از زیر چانه خوش تراش او شروع کرد و کارش در بنا گوش پری تمام شد ، آنقدر پری را بوسید، که صدای بوسه هایش در کوه مقابل پژواک می شد ، پری آرام دفترچه شعر را از دست شاعر گرفت و رفت . شاعر احساس کرد ، کسی دست او را گرفته و او را از خواب بیدار می کند، صدایی می شنید: ببخشید ، حالتون خوبه ، می خوای زنگ بزنم اوژانس آقا ... صدای زیباترین دختر گروه بود ، شاعر حدس زد که زیر ایوان آتشکده به خواب عمیقی رفته است، و آن دختر زیبا او را از خواب بیدار کرده است ، اما چرا می گفت زنگ بزنم اوژانس ،

شاعر گفت: چرا می خواستید زنگ بزنید اوژانس.

زیباترین دختر گروه گفت: آخه فکر کردم حالتون خوب نیست، چون یک دفعه ای زمین خوردید ، شاعر با تعجب خطوط صورت دختر را نگاه می کرد ،

زیباترین دخترگروه، گفت :ببخشید چرا این طوری نیگام می کنین.

شاعر گفت : فکر کنم شما رو یه جایی دیدم .

زیباترین دخترگروه گفت: خب آره توی مینی بوس ، قرار بود امروز رو با هم باشیم ، اما شما دو ساعتیه که زیر طاق این آتشکده با خودتون حرف می زدید و شعر می خوندید و در و دیوار آتشکده رو می بوسیدید!

 شاعر گفت: ببخشید حالم خوب نیست ؛ نگاهی به اطراف انداخت دنبال دفتر چه شعرش می گشت ، زیباترین دختر گروه! گفت: دنبال دفترچه شعرتون نگردید دست منه ، اجازه هست آخرین شعرتون رو بخونم .

 شاعر با لبخند ملیحی گفت : افتخار میدین . زیباترین دختر گروه شروع کرد به خواندن آخرین غزل شاعر .......

شعر هایم همه کُفرند نمی خواهمشان

رفته بودم به نیاسر که بسوزانمشان

ناگهان از دل آتشکده دودی برخواست

صف کشیدند پری وار که بشمارمشان!

آنکه زیباترشان بود به من توصیه کرد

به دو تا بوسه پُر فایده بفروشمشان

وقت رفتن شد و زیباترشان می خندید

یک به یک با دل پر وسوسه بوسیدمشان

گفته بودند پری ها همه خوشگل هستند

آشنایند کسانی که به زیر و بم شان!

راست گفتند بدانید چنانکه حتا

بعد صد قرن من از یاد نمی بردمشان!!

*    *    *

ناگهان خلسه رها کرد مرا فهمیدم

که پشیمان شدم از این که بسوزانمشان

 

 

پایان