به نام دوست

 

دوستان همراه سلام ... 

یک غزل دارم تقدیم به همه دوستان و این رباعی ها را قبل از همه تقدیم می کنم به ...جلیل صفر بیگی ... دوست عزیزم ........

 

غزل شاعر ناشی 

این درد بزرگی است و عشقی متلاشی
از صورت معشوقه ی خود بت بتراشی!؟
ابریشم احساس تو پیچیده به جانم
پروانه شدن سهم شما با چه تلاشی!؟
من عاشق بیمار تو ام عاشق دریا
هرروز من و ساحل این حول و حواشی
هر صبح سحر با نفس گرم تو بیدار
از عشق وضو ساخته با آبی کاشی
محتاج توام یاد تو تسبیح به دستم
و ذکر من این است که باشی و نباشی
خورشید نگاه تو واحساس طلوع است
برخیز و بیا نور به آفاق بپاشی
دیوانه ام از دست تو و کار زمانه
تا بعد ببینیم که پخته است چه آشی
این فلسفه ساز من و روح درخت است
اینبار تناسخ شده در چوب تراشی
این راز بزرگی است که از چشم تو جاری
این شعر قشنگی است از این شاعر ناشی

زمستان 1382

 

 رباعی ها  

1-

گفتی به من عاشقی قشنگ است ببین!

عاشق شده ام من عاشق خلد برین

بعد از تو و ماجرای این عشق حسود!

عاشق شده اند مردم روی زمین

 

2-

از غصه و غم عناصر پُر شده ام

حالا که سوار این تراکتور شده ام

جبر است تمام زندگانی جبر است

تقصیر خودم نبوده که لُر شده ام!

 

3-

اصل و نصبش که ظاهرن ایرانی است

هرچند که دوست دخترش تهرانی است

حدسی زده ام که دهلرانی باشد

همزاد تو نیست! حیدر میرانی است!

 

4-

یک عمر اگر چوب تو را می خوردم

یا عرض خودم را همه جا می بردم

من با تو برادرم و از یک ریشه

حالا تو بگو لَکم ، لُرم یا کُردم