...این شعر را قبل از مرگ استاد منزوی برایش خوانده ام ...

این روزها دیگر نمی آید سراغ من
مثل حسین منزوی زیبایی یک زن
زیبایی دیوانه وار یک غزل یک شعر
یک عاشقانه از میان واژه ها گفتن
مستفعلن مستفعلن های قدیم شعر
یا حرف هایی مثل آوای تتن تن تن
حرف مرا هرگز نمی فهمند می دانم
سخت است باور کردن دیوانه ها کُلن!
یک فکر تازه یک جنون مانیا مانند
هی شخم زد شعر مرا مانند گاوآهن
عیسا اگر فرزند آدم نیست پس آیا
مریم بدون شوهری گردید آبستن!
تهمت نبوده هر چه گفتم واقعیت بود
جرم خدا را می شود باور کنید از من
یک بیت دیگر مانده تا پایان این ابهام
باید معمای زنا را حل کنم حتمن
کفر است می دانم ولی همواره می گویم: *
حتی خدا را می فریبد عشوه یک زن!

میرانی - آذر 1381